Archive for آوریل, 2009

چرا تهران دیگر انار ندارد ؟

آوریل 30, 2009

شما می دانید چرا تهران دیگر انار ندارد ؟ خوب این سوالی است که ذهن مسعود بخشی رو به خود مشغول کرده بود و حاصلش شد مستند « تهران انار ندارد » . البته مستند که نمی شود گفت . به قول سازندگان فیلم ، کمدی درام موزیکال مستند عشقی تجربی ! و این اولین و شاید آخرین فیلم در این ژانر بخصوص باشد . البته باید اشاره کرد موضوع انار با چیزهای خیلی بیشتری در ارتباط است که تنها با تماشای فیلم می توانید آنها را کشف کنید !

تهران انار ندارد از آن فیلمهایی است که باید دید . نمی خواهم اینجا خیلی از آن تعریف کنم . یعنی دلم نمی آید با تعریف و تمجید بیش از حد ذوق و استعداد کارگردان جوانش را کور کنم اما نمی شود از کنارش به سادگی گذشت . به ذکر پنج دلیل برای تماشای این فیلم بسنده می کنم تا نه سیخ بسوزد نه کباب .

‍‍
‍‍۱ تهران انار ندارد یکی از معدود مستندها یا احتمالا تنها مستند قابل توجه درباره ی تهران است . درباره ی تاریخ ، جغرافیا و البته فرهنگ مردم تهران . از دیروز تا امروز . تجربه ای که در تماشای جمعی این فیلم داشتم بهم نشان داد چقدر روی پرده دیدن مسائل ساده و حتی پیش پا افتاده می تواند جالب باشد . تماشای صحنه هایی که ممکن است در واقعیت آزارمان دهند اما اینجا می خندانندمان .

۲ شاید با تماشای این فیلم بتوانید پاسخ برخی سوالات جامعه شناسانه ی خود را دریافت کنید . شاید هم به سمت پاسخ هدایت شوید . این که چرا اینگونه ایم و یا اینکه از کی اینگونه شدیم ! البته فیلم به صورت مستقیم به این پرسش ها پاسخ نمی دهد و همین جا باید به بخشی آفرین گفت . برای اینکه به مخاطب احترام گذاشته . برای اینکه نه تنها مخاطب را ابله فرض نکرده ، تلاش کرده او را به تفکر وادار کند . برای اینکه حتی اگر قصد تحمیل نظرات خود را دارد ( که ندارد ) آنها را با انگشت در چشم مخاطب فرو نمی کند و کاملا اصولی و نرم ( آنطور که هر فیلمساز حرفه ای باید عمل کند ) حرف خودش را می زند . در جایی محمدرضا پهلوی را می بینیم که به دوربین نگاه می کند و موزیک متن باباکرم است ، از این تصاویر برای بیان یک دوره ی تاریخی خاص استفاده شده . خودتان حدس بزنید چه دوره ای !

۳ من نمی دانم بخشی کدام آرشیو را فتح کرده اما هر چه بوده ، به منابع تصویری قابل توجهی دسترسی یافته و ما را نیز در این تجربه شریک خود قرار داده است . چه کسی است که از تماشای تصاویر کمتر دیده ی شده ی تاریخی با کیفیت بالا لذت نبرد ؟

۴ یک فیلم شاداب و سرزنده که پر از جوانی و دست زدن به تجربه های جدید است و در عین حال توانسته پایبند به اصول و قواعد حرفه ای بماند . عده ای جوانی و تجربه گرایی ( یا سینمای تجربی ) را معادل هندی کم دست گرفتن و شات های ناقص برداشتن و داستان بی سر و ته بافتن می دانند . اما در اینجا با یک فیلم ۳۵ طرفیم و یک نریشن جذاب و میزانسن های درست و تدوین اصولی که جوانی اش را نه در غیر حرفه ای فیلم ساختن ، بلکه در بازیگوشی هایی چون ثابت ایستادن بازیگران در یک شات طولانی و سپس تند کردن تصویر تخلیه می کند و سینمای تجربی را در چیزی به غیر از نظریه « جوری فیلم بساز که هیچکس نفهمه » تجربه می کند .

۵ شنیده ها حاکی است که این فیلم بزودی در چند سینما اکران می شود . واقعا دلتان برای یک فیلم که ارزش سینما رفتن داشته باشد تنگ نشده ؟ یک فیلم که بعد از دیدنش دلتان نخواهد به زمین و زمان فحش دهید ؟!

آن روز که پیرمرد گفت Bast*rd Motherf*ckers

آوریل 24, 2009

یک روز صبح بود که داشتم لذت خوردن ( نوشیدن ؟ ) آیس پک در هوای زمستانی رو تجربه می کردم و بوی خیلی بدی از بیرون می آمد . بوی سوختن . نه سوختنی که بد حادثه سر یک بی نوا می آورد و حریق از یک جایش بلند می شود ، کاغذ و مقوا بود . و آهان یک قلپ که خوردم یادم افتاد موقع ورود به آیس پکی* ، شاگرد مغازه ای را دیدم که داشت کوهی از مقوا جمع می کرد .

همانطور که موزهای له شده را قاطی بستنی به معده ی مادر مرده وارد می کردم ، به مزایای سوزاندن زباله نسبت به دفن آن می اندیشیدم و به جواب نمی رسیدم تا اینکه صدایی که دیده نمی شد اما می توانستی آنرا بشنوی در حل مساله به کمکم آمد و برایم اثبات کرد سوزاندن زباله نه تنها مزیتی ندارد ، بلکه سراسر عیب و ایراد است !

صدا از جانب یک پیرمرد بود و البته از غرغرهایش می شد حدس زد . به جز یک پیرمرد بیکار ، چه کسی حوصله ی گیر دادن به یک شاگرد مغازه را دارد ؟ اونم ساعت ۱۰ صبح ! هر چند الآن که دارم می نویسم برای خودم جالب شد من ۱۰ صبح یک روز زمستانی در آیس پکی چه کار می کردم ؟! شاید آنجا بودم تا این صحنه ها را مشاهده کنم ! شاید هم قراری داشتم و منتظر بودم . نمی دانم هر چی بود الآن بهش فکر کردن بی نتیجه است.

پیرمرد اول از در نصیحت وارد شد ، هر چند لحنش عصبانی بود « خاموش کن . این چه وضعشه ؟ » بعد خواست علت دخالتش را نشان دهد که همانا دلسوزی به حال خود و بقیه بود « خیلی هوا تمیزه تو هم با این کارت آلوده ترش کن » یکسری چیز های دیگر هم گفت و وقتی شاگرد مغازه را دید که عین پسر عمه زا بهش نگاه می کرد و با نگاهش می گفت تو هم دلت خوشه ، ناامید شد و زیر لب جوری که شنیده شود گفت bast*rd motherf*ckers و راهش را کشید و رفت . شاگرد مغازه البته همچنان داشت مثل پسر عمه زا نگاه می کرد و با نگاهش می گفت : ها ؟

گیر دادن و غرغر کردن أنطور که ذکرش رفت خصیصه ای از خصائص همه ی ماست که در دوران کهولت شدت می گیرد اما به انگلیسی فحش پایین تنه دادن در این سنین از موارد نادر است ! گاهی به چشم می ببینی جایی برای پیرمردها نیست ، حتی برای گونه های منحصر به فردشان .

* : محل فروش آیس پک !

وجد آورنده ی من

آوریل 23, 2009

شاید آن شب کنارم بودی . آن شب که جاده تمام نمی شد ، آن شب که نمی خواست تمام شود . آن شب که هر بار از نو گوش کردیم بهت قول می دم یکسان نمونم .

آن شب گویی تو را با تمام وجود حس می کردم .تو را که ندیده بودم و نمی شناختم. تو را که انگار حتی آنجا نبودی اما صدایت می آمد.همان شبی را می گویم که جاده تمام نمی شد و ماه جایش را به کورسوی چراغها داده بود . آن شب البته چراغ ها نیز غوغا می کردند .

Have you ever noticed,
That I’m not acting as I used to do before?
Have you ever wondered,
Why I always keep on coming back for more

What have you done to me,
I’ll never be the same I’ll tell you for sure

You really are my ecstasy,
My real life fantasy, oh yeah

Not that I’m complaining,
A more beautiful vision – I have never seen
If you don’t mind me saying,
A lifelong ambition to fulfill my dream

تا حالا هیج وقت دقت کردی ، که دیگه مثل قبل رفتار نمی کنم ؟
هیچ وقت از خودت پرسیدی ، چرا همیشه رفتن و دوباره برگشتن رو ادامه می دم ؟

تو وجد آورنده ی حقیقی منی ، آره ! تو رویای واقعی زندگی منی

[+]

تیغو می کشم رو رگهام

آوریل 11, 2009

به تو گفتم قبل رفتنت اگه نباشی یک روز
کاری با دنیا ندارم
به تو گفتم خودمو می کشم و
پر می زنم تو آسمونا
بگو گفتم یا نگفتم
بگو گفتم یا نگفتم

به تو گفتم زنده ام با نفس خیال چشمات
چشاتم تنهام گذاشتن
حالا من موندم و تیغ و
رگ دست و
عکس پاره ی تو و من
بگو گفتم یا نگفتم
بگو گفتم یا نگفتم

مگه بت نگفته بودم
بی تو روزگار من تیره و تاره
حالا روزگار من بعد سفر کردن تو طناب داره
تیغو می کشم رو رگهام
می پاشه خونم رو عکسات
نتونست سدی بسازه
رنگ چشمات ، سیل اشکات

یک محسن چاووشی رها و به دور از قید و بند ، عصبانی ، خسته و نفس بریده در هماهنگی کامل با دیگر بخش های آهنگ . شعر و موسیقی و جنس صدا همه در خدمت آنچه فریاد کشیده می شود . یک ترانه ی بی نظیر و عریان با اجرایی به یاد ماندنی که به حقیقت شکل هیچ کدام از شنیده هایمان نیست ، خودٍ خـودش است . هنوز تازه ، خشن ، دوست داشتنی ...

[+]

۱۳ روز برای یک سال …

آوریل 3, 2009

هر سال قبل از عید حال و هوام عوض میشه . خیلی ناخواسته یک جور انرژی مضاعف میاد سراغم که هر لحظه اشتیاقم رو برای تموم شدن سال بیشتر می کنه . حالا حساب کنید یک سال نکبت رو پشت سر گذاشته باشید تا بفهمید چقدر تموم شدنش خوشحال کنندست …

لحظه ی تحویل سال همه یک جوری اند . خیلی برام مسخرست . حتی از اون خوشحالی بی مورد قبل از سال مسخره تر . همه یک جوری به تلویزیون زل زده اند و منتظرند x ساعت و y دقیقه و z ثانیه فرا برسد که گویا می خواهیم وارد آرماگدون شویم ! یک عده نگرانند . انگار با خودشان می گویند نکند سال تحویل نشود ؟!! و بعد هم اشک ریختن های آن لحظه ی از قبل تعیین شده . این همه ثانیه از عمرمان رفت ، این همه هم دارد می رود ، چرا فقط هنگام سال تحویل و موقع فوت کردن کیک تولد حس می کنیم داریم به آخر نزدیک می شویم ؟ یا از اول دور می شویم ؟ گریه هایی که این لحظه سراغمان بیایند به اندازه ی ثانیه هایی که تلفشان کرده ایم و می کنیم بی ارزشند . اگر واقعا برایمان مهم باشد چگونه داریم لحظه ها را می کشیم ، این گریه رهایمان نمی کند . نمی تواند بکند . هر چند لحظه ی تحویل سال است دیگر . باید باشد و این چیزها را هم دارد !

۱۳ روز در پیش است . خوش . خرم . آزاد . علاف . بدون دغدغه . بدون مشغله . کنار فامیل . کنار دوستان . در سفر . در جاده . کنار جاده . در خانه ی اقوام . پای منقل کباب . پای چیزهای دیگر‌ ! کوچکترها دلشان خوش است که با دو زار اسکناس تانخورده می توانند سرشان را گرم کنند و دو سه هفته ای نفس راحت بکشند . ایضا بزرگترها هم می توانند استراحتی به مغز های در حال انفجارشان بدهند . مغزهایی که بی جهت پرشده اند از انواع درد و استرس !

یکمی که سرتان به تنتان بیارزد از هفته ی دوم دچار افسردگی خفیف می شوید . بالاخره زندگی است و هر عملی عکس العملی دارد . آن انرژی مضاعفی که الکی بهتان داده بود ، می خواهد خیلی الکی تر پس بگیرد .

فکر اینکه دوباره از فردای ۱۳ ( که امسال پس فردایش است ) همه چیز از نو شروع می شود . همه ی آن تکرار مکررات . همه ی آن استرس های بیهوده که اگر خودمان هم نخواهیم دیگران هدیه می دهند . دوباره حرکت . دوباره لحظات هزار بار تکرار شده و موقعیت هایی که باز باید خودمان را بچپانیم درونشان . دوباره اتفاقات پیش بینی نشده ای که باید سال جدیدمان را با آنها شکل دهیم و باز آخر سال می شود و دوباره سال بعد و بعدی و بعدی و همینگونه تا ابد …

نمی خواهم بگویم کاش همه ی سال این ۱۳ روز بود ! انقدر ابله نیستم . ولی کاش این ۱۳ روز ها کمی بیشتر بود . فقط کمی . کاش این رها شدن های مطلق از همه چیز را در زندگیمان بیشتر می کردیم . فقط اندکی . تقسیمش می کردیم بین روزهایمان . بین تا ابد روتین ها . آنوقت احتمالا به یک بالانسی می رسیدیم . نه بیهوده انرژی دریافت می کردیم نه این احساس بهمان دست می داد که حق نفس کشیدن در ۳۶۵ روز ، ۱۳ روز است که آن هم یک هفته اش باز به همان افکار می گذرد ! چقدر چیزهای مسخره زیاد است !