۱۳ روز برای یک سال …

By Alireza

هر سال قبل از عید حال و هوام عوض میشه . خیلی ناخواسته یک جور انرژی مضاعف میاد سراغم که هر لحظه اشتیاقم رو برای تموم شدن سال بیشتر می کنه . حالا حساب کنید یک سال نکبت رو پشت سر گذاشته باشید تا بفهمید چقدر تموم شدنش خوشحال کنندست …

لحظه ی تحویل سال همه یک جوری اند . خیلی برام مسخرست . حتی از اون خوشحالی بی مورد قبل از سال مسخره تر . همه یک جوری به تلویزیون زل زده اند و منتظرند x ساعت و y دقیقه و z ثانیه فرا برسد که گویا می خواهیم وارد آرماگدون شویم ! یک عده نگرانند . انگار با خودشان می گویند نکند سال تحویل نشود ؟!! و بعد هم اشک ریختن های آن لحظه ی از قبل تعیین شده . این همه ثانیه از عمرمان رفت ، این همه هم دارد می رود ، چرا فقط هنگام سال تحویل و موقع فوت کردن کیک تولد حس می کنیم داریم به آخر نزدیک می شویم ؟ یا از اول دور می شویم ؟ گریه هایی که این لحظه سراغمان بیایند به اندازه ی ثانیه هایی که تلفشان کرده ایم و می کنیم بی ارزشند . اگر واقعا برایمان مهم باشد چگونه داریم لحظه ها را می کشیم ، این گریه رهایمان نمی کند . نمی تواند بکند . هر چند لحظه ی تحویل سال است دیگر . باید باشد و این چیزها را هم دارد !

۱۳ روز در پیش است . خوش . خرم . آزاد . علاف . بدون دغدغه . بدون مشغله . کنار فامیل . کنار دوستان . در سفر . در جاده . کنار جاده . در خانه ی اقوام . پای منقل کباب . پای چیزهای دیگر‌ ! کوچکترها دلشان خوش است که با دو زار اسکناس تانخورده می توانند سرشان را گرم کنند و دو سه هفته ای نفس راحت بکشند . ایضا بزرگترها هم می توانند استراحتی به مغز های در حال انفجارشان بدهند . مغزهایی که بی جهت پرشده اند از انواع درد و استرس !

یکمی که سرتان به تنتان بیارزد از هفته ی دوم دچار افسردگی خفیف می شوید . بالاخره زندگی است و هر عملی عکس العملی دارد . آن انرژی مضاعفی که الکی بهتان داده بود ، می خواهد خیلی الکی تر پس بگیرد .

فکر اینکه دوباره از فردای ۱۳ ( که امسال پس فردایش است ) همه چیز از نو شروع می شود . همه ی آن تکرار مکررات . همه ی آن استرس های بیهوده که اگر خودمان هم نخواهیم دیگران هدیه می دهند . دوباره حرکت . دوباره لحظات هزار بار تکرار شده و موقعیت هایی که باز باید خودمان را بچپانیم درونشان . دوباره اتفاقات پیش بینی نشده ای که باید سال جدیدمان را با آنها شکل دهیم و باز آخر سال می شود و دوباره سال بعد و بعدی و بعدی و همینگونه تا ابد …

نمی خواهم بگویم کاش همه ی سال این ۱۳ روز بود ! انقدر ابله نیستم . ولی کاش این ۱۳ روز ها کمی بیشتر بود . فقط کمی . کاش این رها شدن های مطلق از همه چیز را در زندگیمان بیشتر می کردیم . فقط اندکی . تقسیمش می کردیم بین روزهایمان . بین تا ابد روتین ها . آنوقت احتمالا به یک بالانسی می رسیدیم . نه بیهوده انرژی دریافت می کردیم نه این احساس بهمان دست می داد که حق نفس کشیدن در ۳۶۵ روز ، ۱۳ روز است که آن هم یک هفته اش باز به همان افکار می گذرد ! چقدر چیزهای مسخره زیاد است !

برچسب‌ها: , , , ,

يك پاسخ برايش بگذاريد