وجد آورنده ی من

By Alireza

شاید آن شب کنارم بودی . آن شب که جاده تمام نمی شد ، آن شب که نمی خواست تمام شود . آن شب که هر بار از نو گوش کردیم بهت قول می دم یکسان نمونم .

آن شب گویی تو را با تمام وجود حس می کردم .تو را که ندیده بودم و نمی شناختم. تو را که انگار حتی آنجا نبودی اما صدایت می آمد.همان شبی را می گویم که جاده تمام نمی شد و ماه جایش را به کورسوی چراغها داده بود . آن شب البته چراغ ها نیز غوغا می کردند .

Have you ever noticed,
That I’m not acting as I used to do before?
Have you ever wondered,
Why I always keep on coming back for more

What have you done to me,
I’ll never be the same I’ll tell you for sure

You really are my ecstasy,
My real life fantasy, oh yeah

Not that I’m complaining,
A more beautiful vision – I have never seen
If you don’t mind me saying,
A lifelong ambition to fulfill my dream

تا حالا هیج وقت دقت کردی ، که دیگه مثل قبل رفتار نمی کنم ؟
هیچ وقت از خودت پرسیدی ، چرا همیشه رفتن و دوباره برگشتن رو ادامه می دم ؟

تو وجد آورنده ی حقیقی منی ، آره ! تو رویای واقعی زندگی منی

[+]

برچسب‌ها: , , , , ,

2 نظر to “وجد آورنده ی من”

  1. chavoshist می گوید:

    خواب شیرین با تو جون دادن
    به تو تنهایی رو نشون دادن…

  2. تبسم می گوید:

    خیلی قشنگ بود و متفاوت. من که خیلی خوشم اومد. سبک نوشتنت رو دوست دارم. اینو واقعاً می گم. موفق باشی.

يك پاسخ برايش بگذاريد