برگه ی درباره ی من را رو به راه کردم . فکر کنم برگه های دیگری هم درست کنم . احتمال زیاد فردا با یک مطلب جالب آپ هستم !
Archive for می, 2009
درباره ی من ؟!
می 31, 2009من می خوام
می 30, 2009
خوب من هم آدم هستم و یکسری نیازهای طبیعی و غیر طبیعی دارم ! این هم یکی از آنهاست . هر گونه هدیه با این محتوا به صورت شدید پذیرفته می شود . هر چند فکر نمی کنم هیچ کس iPhone به آدم هدیه بدهد . یا اگر بدهد حتما انتظار دارد تو هم با یک رولکس جبرانش کنی ! آقا اصلا نخواستیم پارچه رو بده برم پی کارم * !
تصویر زیر مربوط به فیلمی است که دارم رویش کار می کنم . الآن تدوینش تمام شده و مشغول تصحیح رنگ ( Color Correction ) هستم . هر چند شاید درست این باشد که این کار قبل از تدوین صورت بگیرد ، اما برای این فیلم این جوری راحت تر بود . این عکس رو قرار می دهم تا خدای نکرده روزی تصمیم نگیرید تدوین گر شوید ! **

پ.ن : عکسی دیدم که دچار حالت بدی شدم ( لینکش را در گوشه ی وبلاگ گذاشه ام ) . عکس را Michio Hoshino گرفته . عکاسی که برای عکاسی از خرس ها و حیات وحش شناخته می شد . این آخرین عکس اوست . او بعد از این عکس مرده . نمی دانم شاید این یکی از ترسناکترین عکس هایی است که می شود دید . بخصوص وقتی بدانید عکاس بلافاصله بعد از گرفتن عکس مرده است . این وسط یک چیز برایم خیلی جالب است . اینکه یک نفر تا چه حد می تواند عاشق باشد ؟ درود بر تو میشیو ! هر چند مردی و من نمی شناختمت و الآن هم چیزی درباره ات نمی دانم . و هر چند ممکن است بعده ها پشیمان شوم از اینکه برایت درود فرستادم ، اما یک چیزی برایم روشن است . تو عاشق عکاسی بودی و عشقت قابل ستایش بود . درود بر تو . لینک عکس برای کسانی که ندیده اند .
* : نگویید قضیه ی پارچه را نشنیده اید !
** : این ربطی به شاتی که می خواهم بگذارم ندارد .
*** : عنوان پست نام تئاتری است از کارهای مرحوم ارحام صدر ( مطمئن نیستم همین باشد ، اما به این نام معروف است ) . امیدوارم دیده باشید .
The Expendables
می 29, 2009یه کسی با سرچ the expendables رسیده به اینجا . تا حالا یادم نمیاد در عمرم این کلمه رو شنیده باشم . مثل اینکه همیشه نمی شه به آمار اعتماد کرد …
این روزها …
می 27, 2009۱ مشغول تدوین یک فیلم کوتاه هستم و کمتر وقت می کنم سر بزنم . از آنهایی است که وقتی تدوینشان تمام می شود استخوان درد به انسان دست می دهد . فضای فیلم کمتر تجربه شده و از این رو می شود بهش گفت تجربی ! کارگردانش مشخصا به سریال Lost علاقه داشته اما خوشبختانه دچار جوزدگی نشده . فیلم نریشن دارد اما کیفیت ضبط صدا ضعیفه و دردسری است برای خودش . شاید یک شات از این فیلم قرار دادم تا حدس بزنید موضوعش چیست ! البته قطعا شاتی می گذارم که موضوع به عقل جن هم نرسد !
۲ گفتم Lost ، سیزن پنج را چند روز پیش دیدم که خوب مثل همیشه خوب بود ( حوصله ی بررسی دقیق ندارم و به همین « مثل همیشه خوب بود » بسنده می کنم ) . یکی از زیرنویس ها Fair Enough را ترجمه کرده بود : ترس کافیه . گویا شنیده بودند Fear Enough و همین جا لازمه تصحیح کنم Fair Enough یک اصطلاحی است با این مضمون که : منصفانه است و از Fair تا Fear کلی فرق هست و اینها …
۳ همچنین باید اضافه کنم اگر زندگی موزیک متن داشت ، مال من را باید Michael Giacchino ( آهنگساز Lost ) می ساخت . ( اسمش را به فارسی ننوشتم چون به ۲۰۰ صورت مختلف خوانده می شود و من تا نفهمم خودش چگونه اسمش را تلفظ می کند ، فتوایی نمی دهم ! )
۴ فیلی که Facebook را خیس و تر کرده بود گویا از رویش برطرف شده ! این نوشته رمزی است و باید رمزش را باز کنید تا متوجه منظور شوید ! شاید هم همه ی اینها توهم است و خبری که من خواندم کذب باشد ! پس فردا اگر باز نشد یقه ی مرا نگیرید .
۵ هوا دارد گرم می شود تا دوباره لذت نوشیدن آب لیموی تگری بعد از ۵-۶ ساعت زیر آفتاب بودن و استشمام نم خاک از کانال های کولر را تجربه کنیم !
بهشت لاله ای
می 22, 2009
دو هفته پیش بود ، یعنی پنجشنبه ۱۷ اردیبهشت که به همراه دوست و همکار ( و البته استاد ! ) گرامی راهی محلی نزدیکی گچسر شدیم . جایی که هر ساله همین موقع ها جشنواره ی لاله ها برگزار می شود و البته چند روز بعد ، با خشک شدن گل ها تمام می گردد . بازدید برای عموم رایگان است و امسال هر چند تبلیغات ضعیفی داشت ، تعداد زیادی آمده بودند .
نکته ی قابل توجه مراجعین محترمی بودند که علاقه ی وافری به عکس گرفتن داشتند و گاهی آنچنان ژست هایی با یک ۶۶۰۰ می گرفتند که با خودت می گفتی واقعا یک عکس 640*480 بی کیفیت ارزش این همه کش و قوس و خاک و خولی شدن را دارد ؟ اگر از این عزیزان که هر یک موانعی بودند بر سر راه بگذریم ، بقیه اش به تماشای گل ها و لذت بردن از نسیم خنک بهاری و گوش دادن به صدای رودخانه و پرندگان و این جور چیزهای قشنگ قشنگ گذشت !

سرانجام بعد از مدتی عکاسی و فیلمبرداری و لذت بردن از این تابلوی طبیعی که رنگش فلان و بومش بیسار بود ( به سبک نوشته های عارفانه در وصف طبیعت ! ) ، ناگهان خستگی راه و خالی بودن معده خودش را بروز داد و اینگونه با جشنواره ی لاله ها و عکاسان ۶۶۰۰ به دست و پیرمرد های غنچه فروش دم در خداحافظی کردیم و در جواب دوستانی که می پرسیدند آیا ما از صدا و سیماییم نه گفتیم و به سمت ماشین رفته ، ساندویچی درست نموده در رگ زدیم ! آخ من چه خاطره هایی دارم از این جور ساندویچ ها ! اون هم در چه جاهایی ! شاید روزی تعریفشان کنم .
در زیر منتخب عکس های این سفر کوتاه را قرار می دهم و امیدوارم شما هم سال بعد سری به این محل بزنید ، بخصوص اگر به اتاقتان چسبیده اید ! جاده چالوس ، کیلومتر ۸۵ روستای گرماب ، جنب رستوران لوشاتو .








