نمایشگاه کتاب الآن دیگر فکر کنم سه سالی هست در مصلی برگزار می شود . البته واضح و مبرهن است که نمایشگاه بین المللی گنجایش این حجم غرفه و بازدید کننده را ندارد و ساختار نمایشگاه بین المللی نیز برای برگزاری نمایشگاه مناسب نیست و اصولا مگر در مصلی چه کار می کنند ؟ معلومه ، نمایشگاه برگزار می کنند و این چند دلیل دارد . یک اینکه ساختار مصلی برای نمایشگاه مناسب تر از ساختار نمایشگاه بین المللی برای نمایشگاه است ، دو اینکه گنجایش بیشتری دارد و باعث نمی شود در میان انبوه جمعیت احساس خفگی به آدم دست دهد و سه اینکه اصولا مگر در مصلی چه کار می کنند ؟ معلومه خوب ، نمایشگاه برگزار می کنند .
از پارکینگ وارد می شوم و کتاب دوستان زیادی را می بینم که زیر انداز انداخته اند و با خوردن چایی دارند فریضه و نذر سالیانه شان را ادا می کنند . ساعت حدودا ۱۱:۳۰ است . صدای گوینده ی زنی از دوردست شنیده می شود که چند تبلیغ را پشت سر هم تکرار می کند و اکوی ایجاد شده و جمعیت زیاد و بالنهایی که به هوا رفته اند ، من را به یاد فضای فیلم بلید رانر می اندازد . از همان درب اول وارد بخش خارجی می شوم که پله می خورد و بالا می رود . چیز خاصی نظرم را نمی گیرد . در یکی از غرفه ها دختر و پسر جوانی ایستاده اند که پسرک ( مثلا ) قرار است پاسخگوی سوالات شما باشد . سوالی می پرسم و منتظر جوابم که سرکار والا هم سوالشان می گیرد و برادر قصه ی ما به عقل نداشته اش رجوع کرده ، تشخیص می دهد در حال حاضر لاس زدن مهم تر از پاسخگویی به بازدید کننده است . از سر و روی غرفه و چیزی که عرضه می کند ، می بارد بود و نبود مشتری چندان برایشان اهمیتی ندارد . منتظر جواب نمی مانم و آن بیت استاد نامجو که این روزها به وفور کاربردی شده ، به یادم می آید که آهای مردم ؛ کلا به {…}
از پستی و بلندی های طبقه ی دوم می گذرم و یکی دو بار نزدیک است بیفتم زمین ( در همین اینترنت چند مورد دیدم که با مشکل روبرو شده بودند ، آخر پیدا نیست . دارید راه می روید و حواستان به غرفه هاست که یکهو کوهان شتری از زمین می زند بیرون یا میله ای جلویتان سبز می شود ) . طبقه ی پایین اما بحث دیگری است . ناشران داخلی هستند و نبض اصلی نمایشگاه . ناشران باحال و یک جورایی اصلی ، غرفه هایشان در گوشه ی سالن است . سروش ، مرکز ، امیرکبیر ، نی ، قطره ، چشمه ، و خیلی دیگر که اسمشان را به خاطر ندارم . بقیه ی ناشران هم مثلا ( تاکید می کنم مثلا ) به ترتیب الفبا در دالان های بی انتها ، هر کدام غرفه های بزرگ یا کوچکی دارند . هر چند دالان یکبار ، میزی هست که بالایش نوشته از من بپرس . البته از میز نه ، از کسانی که پشت میز هستند و اطلاع چندانی هم از اوضاع دور و بر ندارند . با این حال یکبار که پرسیدم معلوم شد ناشر دال ، غرفه اش وسط سین است و همین بود که سر تا ته دالان دال ، غرفه ی این ناشر وجود نداشت .

از آن غرفه های باحال و یک جورایی اصلی ، چند کتاب را که می خواستم به مرور و در طول سال بخرم ، یکجا تهیه می کنم و تخفیف ۲۰-۲۵ درصدی ، هر چند به چشم نمی آید ، حسابی می چسبد ! موارد جالب در نمایشگاه کتاب خیلی زیاد است . مثلا اینکه با توجه به مراجعین هر غرفه می توانید به محتویات کتب نشرش پی ببرید ! یا بعضی غرفه ها را می بینید که خودشان را تزئین کرده اند و به شکل محل های مختلف در آمده اند یا از بعضیشان بوی گلاب می زند بیرون . سوالات فرهنگ دوستان عزیز هم به نوبه ی خود جالب توجه است . در نشر نی کتابهای ۱۰۰ سال – ۱۰۰ فیلمنامه را ورق می زنند و می پرسند کی میاد اینها رو بخره ؟ از روزنه سراغ روزنه کار را می گیرند و از نشرهای دیگر ، سراغ کتابهایی را که انگار خبر ندارند این چیزها سالهاست چاپ نمی شود !
ساعت ۱:۳۰ است . گشنگی و خروار پلاستیک ها اذیتم می کند . پلاستیک ها را به امانات می سپارم گرسنگی را قبل از آنکه به سردرد منجر شود با خوردن یک عدد ژامبون مرغ برطرف می کنم ( اینجا بگم ، بر خلاف پست قبلی هایدا نگرفتم چون یادم آمد دفعه ی آخری که خوردم یک لایه گل روی گوجه ها قرار داشت ) . در طول این مدت صدای گوینده ی زن و تبلیغاتش برای انتشارات کمک درسی باز مرا به این فکر می اندازد که اینها نمی تواند تبلیغات باشد و احتمالا روش های جدید شست و شوی مغزی است . باز این افکار و باز آن شعر استاد نامجو که آهای مردم ؛ کلا به {…} . ساندویچ تمام می شود . می خواهم بروم اما نمی شود بی خیال غرفه های باقیمانده ی ناشران داخلی و بخش فروش مستقیم کتابهای خارجی شد !
بخش کتاب های خارجی ، در زمینه ای که من دنبالش بودم ، فقیر تر از سال قبل شده و مجموعه ی Art را با ذره بین ، شاید بتوانید پیدا کنید و زیر مجموعه ی سینما ؟ شوخی نکنید دیگر ! در این گیر و دار غرفه ی یکی از عزیزان واسطه را می بینم که خدا رو شکر از پارسال کوچکتر شده و امیدوارم به حق پنج تن سال به سال کوچکتر شود تا کتابهای دست دوم و used سایت Amazon را به جای New قالب نکند و بعد هم دو قرت و نیمش باقی باشد که پول پیک را هم شما حساب کنید ( این رو نمی گفتم می مردم ، شرمنده ! یک تسویه حساب شخصی بود ! ) می زنم بیرون و می روم تا آخرین بازدید از غرفه های باقیمانده ناشران داخلی را هم انجام داده باشم که خوب چیزی نصیبم نمی شود و یک ناشر هم که گمان می کردم کتابهایش را حداقل اینجا بتوانم پیدا کنم ، با نشان دادن یک عدد انگشت ( که در فرهنگ ما معنای خوبی ندارد ) بدرقه ام می کند و اینگونه بود که پرونده ی نمایشگاه کتاب سال ۸۸ ، ساعت ۳ و نیم بعد از ظهر ، با پاهایی خسته ، بسته شد !
پ.ن : اگر توانستید و خواستید ، چند روز دیگر بیشتر وقت ندارید ! نمایشگاه کتاب را نمی گویم ! جشنواره ی لاله ها را می گویم در جاده چالوس ، کیلومتر ۵۸ ، روستای گرماب ( نرسیده به گچسر ) . این جشنواره در طول سال فقط همین چند روز است و بعدا دیگر گل ها در نمی آیند تا سال بعد ! از ما گفتن بود ، هر چند شرح ما وقع به همراه عکس همین جا قرار خواهد گرفت .
برچسبها: فرهنگ, تهران, نمایشگاه کتاب, کتاب, نمایشگاه, ساندویچ, Amazon, تبلیغات, شست و شوی مغزی, مصلی, ناشر, انتشارات, مرکز, امیرکبیر, نی, سروش, قطره, چشمه, روزنه, روزنه کار, محسن نامجو, رفتم سر کوچه, جامعه
می 12, 2009 در t 17:50 |
امروز بودم، بدک نبود تا حدودي! مرجع خريدم فقط
می 12, 2009 در t 17:56 |
بهترین کار تو نمایشگاه همینه
می 13, 2009 در t 16:01 |
من که فرصت نکردم و نمی کنم بیام تهران که بیام نمایشگاه، جای ما رو هم خالی کنید
می 13, 2009 در t 16:33 |
جاتون خالی ! البته از من می شنوید چیزی از دست ندادید !
می 13, 2009 در t 22:18 |
كابوسخانهي بينالمللي كتاب. با يك پست در مورد همين نمايشگاه به روزم.
می 13, 2009 در t 22:46 |
و البته آدرسم !
می 14, 2009 در t 18:45 |
من تهران نيستم …. ار دوستام كه تو تهران بودن پرسيدم كه چطور بود ميگن چيزي از دست ندادي ….چيز خاصي نداشت واقعا هم اين جور بود ؟؟؟
می 14, 2009 در t 20:49 |
آره چیز خاصی برای از دست دادن نداشت !
می 15, 2009 در t 23:31 |
من امسال فقط به همون چند تا غرفه اصلی که نام بردی بیشتر سر نزدم… فکر کنم کافی بود چون نگاه به بقیه غرفه ها فقط تعبیر خواب و فال و قران نصیبت می کنه…یک نیم ساعت بی دردسر و خستگی و گرما زدگی با همون 20 25 درصد تخفیفای دلچسبش….
می 16, 2009 در t 00:11 |
به نکته ی خوبی اشاره کردی ! پارسال به جز تعبیر خواب و کلیدهای موفقیت در ۵ دقیقه و اینها ، کتاب راز هم بود !
می 16, 2009 در t 16:32 |
سلام. من كه وقت نكردم برم و فكر نميكنم چيزي از دست داده باشم.
كتابها كه همه جا هست و شما كه فكر نميكنيد شلوغي نمايشگاه به اين علت باشد كه جماعت ايران كه در رئوز تنها 20 دقيقه مطالعه ميكند همچين يكهو كتابخوان شده باشند.
به قول خودتان بيشتر جايي بود براي دخترها و پسرها كه جايي بهتر براي … گير نياورده ودند.
كاش ميتوانستم به جشنواره لاله ها بيايم. جاي ما را هم خالي كنيد.
مرسي
موفق باشيد
می 16, 2009 در t 16:54 |
جاتون خالی !