Archive for جولای, 2009
جولای 28, 2009
لازم می دانم قبل از نوشتن درباره ی سفر هایم ، اندکی از نفس مسافرت کردن بنویسم . سفر ، شالوده ی زندگی است . خواه در دیدگاه غیر مذهبی ( یا شاید ضد مذهبی ) که مرگ را پایان انسان می پندارد ، و یا در دیدگاه مذهبی ، که حتی خود مرگ را یکی از سفرهای بی شمار زندگی ( و البته مهم ترینشان ) به حساب می آورد . بنابراین اینگونه است که اگر سفر را آغاز از مبدا و رسیدن به مقصد تعریف کنیم ، زندگی نیز یک سفر طولانی خواهد بود که البته مسیری ناهموار و خاطرات تلخ و شیرین بسیار به همراه دارد .

و سفر ، این سه حرفی زیبا در تعریف عامش ، یکی از ملزومات زندگی فردی/اجتماعی به حساب می آید . وسیله ای برای از نزدیک لمس کردن فرهنگ ، هنر ، تاریخ و جغرافیا . یک کلاس درس دل نشین که بیشتر به زنگ تفریح می ماند تا اتاقی خفه با نیمکت های خشک و قوانین دست و پاگیر . سفر البته تنها یک وسیله نیست . راهی است برای آشنایی با اقوام و افراد مختلف و آداب و رسومشان و در موارد بسیار ، راهنمایی است برای تشنه کامانی که در جستجوی دریای حقیقتند ؛ و محلی است برای رها کردن ذهن از مشغله های درگیر کننده که آثار آن می تواند روحی تازه در کالبد انسان خسته ی ماشین زده ایجاد کند و تا مدت ها با او بماند و بعد از آن ، خاطره ای خوش باقی بماند و کوله باری از دانسته ها و عکس ها و فیلم ها و نوشته ها که با هیچ سه حرفی دیگر نمی شود آنها را به دست آورد .
و البته ، افیونی است برای انسانهای گوشه نشین قرن بیست و یک که در خلوتگاه بی انتهایشان ، میان دنیاهای اطراف گم شده اند . که ناخواسته در جستجوی ناشناخته هایند . و گاه به دنبال یافتن پاسخ پرسش های بی شمارشان و این سه حرفی زیبا ، می تواند جواب خیلی سوالات آنها باشد .
گردشگری و بازدید از مناطق مختلف ، یکی از ایده آل های دیرینه ی من بوده که این روز ها فرصت بیشتری برای پرداختن به آن دارم . آشنایی با ناشناخته ها و از نزدیک لمس کردن شناخت ها ، آشنایی با شهرهای دیگر و دیدن مکان های دیدنی ، استشمام هوای هر منطقه و دست کشیدن به خاکش و گوش دادن به صدای بادهایش ، همه از چیزهایی است که به خاطرشان سفر را دوست دارم . گاهی دلم می خواهد به سرزمین هایی سفر کنم که صد ها سطر درباره شان خوانده ام و یا پای به قصر هایی بگذارم که روزگاری در آنها ، شاهان ریاکار دور از چشم رعیت مشغول خوش گذرانی بوده اند ! و خودم به شخصه از آثاری عکس بگیرم که هزاران عکس زیبا از آنها دیده ام و تاریخی را که روزگاری عاشق خواندن درباره اش بودم ، از نزدیک درک کنم . به سنگ های مقبره ی کوروش ( که می گویند دیو ها آن را حمل کرده اند ) و سربازان حک شده بر دیواره های تحت جمشید و کاشی های مسجد شیخ لطف الله دست بکشم و بیش از هر زمانی ، احساس نزدیکی به تاریخی را داشته باشم که هزار سال از من دور است .
برچسبها:فرهنگ, فرد, قرن بیست و یک, مقبره ی کورش, ملل, مرگ, مسافر, مسافرت, مسافرت کردن, مسجد شیخ لطف الله, هنر, وسیله, کوروش, گردشگری, پاسارگاد, آداب و رسوم, آرامش, اقوام, انسان, انسان قرن بیست و یک, ایده آل, اجتماع, تاریخ, تخت جمشید, جامعه, جغرافیا, درس, راه, زندگی, زیبایی, سفر
ارسال شده در اندیشه ها, به مرحمت شاتر, روزها, سفرنامه | 25 نظرات »
جولای 22, 2009
سرش پایین بود و با سرعت از میان جمعیت راهی برای خودش باز می کرد که طبق معمول شنید
- ببخشید آقا ساعت چنده ؟
چشمانش را تنگ کرد تا درست ببیند
- ده و بیست دقیقه
و خواست لبخندی هم تحویل دهد که مثلا برایم مهم نیست اگر نمی خواهی چند عدد اسکناس از جیب مبارک خارج کنی تا هی مجبور نشوی از دیگران ساعت بپرسی ! اما دیدن او برایش خوشایند نبود
- تو … ؟
- ا … سلام ( با صدایی لرزان ) … چطوری ؟ … چقدر عوض شدی …
- آره … ولی تو اصلا عوض نشدی … همون گه قبلی هستی که تا چیزی نخواد سر و کلش پیدا نمی شه … کم کم داشت یادم می رفت . همون بهتر … برو به درک …
و راهش را کشید و رفت
ارسال شده در مکالمه, مینیمال | 6 نظرات »
جولای 18, 2009

… نهایتا به ۱۸ ژولای ( تاریخی که شاید دیگر از یاد نبرم ) نزدیک شدیم …
در اولین سالگردش که از یاد نبردم ! بعدی ها را هم فکر نکنم از یاد ببرم . جمله ی بالا بخشی از نوشته ی « و سرانجام تو اکران شدی … » می باشد که سال پیش همین موقع ها در وبلاگ پیشینم پست کردم و در آن از انتظار کشیدن برای یک فیلم حرف زدم و از اتفاقات پیرامون آن گفتم . البته آن نوشتار تنها به وقایع فیلم تا سه روز بعد از اکران اشاره دارد . مابقی را هم فکر کنم خودتان کم و بیش می دانید .
اینها را که دومین فیلم پرفروش سینمای آمریکا شد و ۸ نامزدی اسکار کسب کرد و ۲ بار برنده شد ( که در هر دو مورد به شکل مفتضحانه ای در حقش جفا کردند و از اسکار بیش از این هم انتظار نمی رفت ) و اینکه بعد از مدتی اول بودن در IMDb ( که خیلی ها را شوکه و وادار به نوشتن در این رابطه کرد که لیست IMDb پشیزی ارزش ندارد و من نمی دانم چرا دوستانمان انقدر دیر به یاد این مطلب افتادند و اصلا مگر یک لیست بی ارزش ، چقدر ارزش بحث کردن دارد ؟! ) آمد پایینتر تا اینکه با ۳۸۰ هزار رای هفتم شد و دیگر اینکه اکثر مطبوعات و سایت های فارسی زبان برایش ویژه نامه یا پرونده در آوردند ( که در میان آنها مجلات اتومبیل نیز به بررسی ماشین بتمن پرداختند ! ) و در تعطیلات نوروز تلویزیون دقایقی از آن را با دوبله ای بیش از حد استادانه (!) پخش کرد و همچنین رکوردشکنی های بی پایانش ( که ناگفته نماند گویا هری پاتر جدید قصد سبقت گرفتن دارد ) و غیره و غیره …
اما جدای از اینها ، و جدای از تبی که دارک نایت ایجاد کرد و یک بار دیگر باعث شد سینما در کانون توجهات قرار گیرد ، یکسال بعد از خوابیدن همه ی آن امواج و جوگیری ها و فارغ از همه ی تعریف ها و تمجید ها ، دارک نایت ، با وجود چند باره دیدن و از بر کردن دیالوگها و صحنه ها ، هنوز دیدنی و دوست داشتنی است . در بعضی موارد من به غلو درباره ی فیلم متهم شدم و ناگفته نماند تلاشی برای دفاع از خودم نکردم ، چرا که علاقه ی من به دارک نایت ، صرفا دوست داشتن یک فیلم نبود . یک عشق و بل یک زندگی بود . پا به پا پیش رفتن همراه یک حادثه بود . من آنقدر تریلر ها و TV Spot های فیلم را نگاه کردم و آنقدر عکس صحنه و پشت صحنه از فیلم دیدم و آنقدر درباره اش خواندم که هنگام تماشا می دانستم قرار است چه اتفاقی بیفتد ! گویی داستان را از قبل می دانستم . هر چند همین ، هنگام دیدن فیلم کمی توی ذوقم زد ، اما بحث من سر رسیدن به این احساس است . هنگام تماشای فیلم انگار که سالهاست ژوکر را می شناسم و همه ی رفتارهایش برایم آشناست . هر لحظه می دانستم قرار است چه بگوید و چه کند . و البته بعد از آن هم تا مدت ها فکرم مشغولش بود . این البته تنها نه به دلیل مشاهدات فراوان و پیش زمینه های قبلی ، یک همذات پنداری ناشناخته با کل فیلم بود ! Dark Knight برای من فراتر از یک فیلم است و به همین جهت هیچ گاه ۱۸ جولای را فراموش نمی کنم . در آخر اما به دید یک فیلم ، و با کنار گذشتن همه ی آن احساسات ، شوالیه ی تاریکی یک شاهکار قابل دفاع است که چسباندن کلماتی چون هالیوودی ، اقتباس از کامیک ، اکشن دو ساعت و نیمه ی خسته کننده و … هیچ از اعتبارش نمی کاهد و مدت هاست زمانه ی این بحث ها و این نوع بحث کردن تمام شده .
و اما به مناسبت یک سالگی معشوقه ام(!) دستی در آرشیو بردم و ده عکس برتر و کمتر دیده شده ( بخوانید دیده نشده ! که البته در رسانه های فارسی زبان همین طور است ) از ژوکر را ، تا آنجایی که دلم آمد برای انتشار انتخاب کردم و بقیه را نیز برای خودم نگه داشتم تا سالگرد های بعدی که شاید آنها را نیز در معرض دید قرار دادم ! کپیرایت اکثر عکس ها متعلق به شرکت Warner Bros است .
ادامه ی مطلب…
برچسبها:Batman, Christian Bale, Christopher Nolan, Dark Knight, Heath Ledger, IMDb, Joker, Oscar, The Dark Knight Featuring Production Art and Full Shooting Script, TV Spot, فیلم, مجلات, مطبوعات, نوروز, نایاب, همذات پنداری, هیث لجر, هری پاتر, ویژه نامه, وارنر براس, ژوکر, کم یاب, کپیرایت, کریستوفر نولان, کریستین بیل, گریم, گریم ژوکر, ۱۸ ژولای, ۱۸ جولای, پوستر, پوستر دارک نایت, پر فروشترین فیلم, Warner Bros, انتظار, اسکار, بتمن, تلویزیون, تریلر, تست گریم, تست گریم ژوکر, جوکر, دوبله, دارک نایت, رکورد, زندگی, سالگرد, شوالیه ی تاریکی, شوالیه تاریکی, صدا و سیما, عکس, عکس فیلم, عکس های نایاب, عکس های کم یاب, عکس ژوکر, عکس گریم, عکس پشت صحنه, عکس جوکر, عکس دارک نایت, عکس صحنه, عشق, غلو
ارسال شده در روزها, سینما | 20 نظرات »
جولای 5, 2009
یعنی جدا می خواهید بگویید از شبهای زیبای تابستان لذت نمی برید ؟ از ماشین هایی که تا صبح صداشون قطع نمی شه و پنجره ای که بازه تا اون صداها رو با یک نسیم ملایم بیاره تو اتاقتون ؟ نه ؟ … دست بردارید . یعنی می خواهید بگویید شب های تابستان را به جای آنکه تا نیمه هایش بیدار بمانید و فیلمی ببینید یا کتابی بخوانید ، با گذاشتن سرتان روی بالش سپری می کنید ؟ واقعا که ! پس فرق تابستان و زمستان چیه ؟ خواب و زیر پتو رفتن و پنجره ی بسته و سکوتی که همیشه همراه برف است و فیلم ندیدن و کتاب نخواندن و اینها که مال الآن نیست عزیز من …
در ضمن می خواهم بروم سفر . به قول شاعر آنجا که می فرماید :
از توی این شهر شلوغ ، می زنم یه روز بیرون
جایی که نه تو باشی و ، نه دیگه خیابون
( نپرسید این خزعبل از کجا اومده ! )
پ.ن : در بین نوشتن این مطلب اتفاقی افتاد که نزدیک بود پشت کیبورد خفه شوم و جان را به جان آفرین تسلیم کنم … پوففف ! به خیر گذشت !
برچسبها:فیلم دیدن, کتاب خواندن, پنجره, تهران, تابستان, خفگی, زمستان, سفر, شهر شلوغ, شب
ارسال شده در اندیشه ها, روزها | 13 نظرات »