یعنی جدا می خواهید بگویید از شبهای زیبای تابستان لذت نمی برید ؟ از ماشین هایی که تا صبح صداشون قطع نمی شه و پنجره ای که بازه تا اون صداها رو با یک نسیم ملایم بیاره تو اتاقتون ؟ نه ؟ … دست بردارید . یعنی می خواهید بگویید شب های تابستان را به جای آنکه تا نیمه هایش بیدار بمانید و فیلمی ببینید یا کتابی بخوانید ، با گذاشتن سرتان روی بالش سپری می کنید ؟ واقعا که ! پس فرق تابستان و زمستان چیه ؟ خواب و زیر پتو رفتن و پنجره ی بسته و سکوتی که همیشه همراه برف است و فیلم ندیدن و کتاب نخواندن و اینها که مال الآن نیست عزیز من …
در ضمن می خواهم بروم سفر . به قول شاعر آنجا که می فرماید :
از توی این شهر شلوغ ، می زنم یه روز بیرون
جایی که نه تو باشی و ، نه دیگه خیابون
( نپرسید این خزعبل از کجا اومده ! )
پ.ن : در بین نوشتن این مطلب اتفاقی افتاد که نزدیک بود پشت کیبورد خفه شوم و جان را به جان آفرین تسلیم کنم … پوففف ! به خیر گذشت !
برچسبها: فیلم دیدن, کتاب خواندن, پنجره, تهران, تابستان, خفگی, زمستان, سفر, شهر شلوغ, شب
جولای 5, 2009 در t 16:00 |
قشنگی این شبها به همینه که گاها تا خود صبح بیدار باشی و نذاری بقیه هم بخوابن
جولای 5, 2009 در t 16:14 |
خوبه. نه بابا مي بينم كه روحيهات برگشته. خوش به حالت داري ميري سفر. دست مارم بگير.
ولي من در اين شبهاي تابستان با عرض پوزش و به دليل مسايل خاصي ساعت 22:00 تعجب نكن!! سرم رو ميذارم رو بالش و دبرو كه رفتي به عالم هپروت.
سفر خوش بگذره.
سوغاتي هم يادت نره البته!
راستي حالا كجا ميخواي بري؟
جولای 6, 2009 در t 12:46 |
سلام
شب های تابستان را دوست دارم چون انگار صمیمیت بیشره. به خاطر اینکه نزدیک نماز صبح که می شه نسیم خنکی می وزه و ادم زیر ملاحفه جمع می شه باد که از پنجره داخل می اد و به صورت می خوره ادم خوشش می اد .اما جای سوت و کور را دوست دارم نه صدای ماشین ها کتاب خوندن هم کاری به زمستون و تابستون نداره
جولای 6, 2009 در t 15:13 |
يكم گرمه و خاك داره … فيلم كه هميشه بايد ديد … تابستون و زمستان نداره ولي كتاب خداييش داره
جولای 8, 2009 در t 17:02 |
خيلي كم پيدا شدم .. معذرت ميخوام كه كم سر مي زنم …
والا نمي دونم اما من تو شب هاي تابستون فقط تماشاي مهتاب رو دوست دارم بشيني و از پنجره مهتاب رو تماشا كني
جولای 11, 2009 در t 14:34 |
حوصله مان سر رفت. پس كي از مسافرت بازميگرديد لطفاً؟ ما مطلب جدبد ميخوايم خوب.
جولای 11, 2009 در t 15:53 |
به روز شو دیگه عزیز … از این به بعد تصمیم گرفتم کمی شخصی تر بشم اما هنوزم تکیه ام به سینماست .
جولای 12, 2009 در t 07:56 |
زندگی گل زيباييست به نام غم؛ فرياد بلنديست به نام آه؛ مرواريد غلتانيست به نام اشک؛ و آيينه ی شکسته ايست به نام دل.[چشمک]
من آپم[گل][گل]
جولای 12, 2009 در t 22:22 |
سلام کجایی بابا مگه رفتی سفر قندهار.
حوصلمون سر رفت برگرد دیگه. البته با چمدون پر از سوغاتی دیگه یادت نره ها. (منظورم مطالب جدیده)
جولای 13, 2009 در t 13:12 |
نیستی کارگردان … جدیدا تیزر شاتر آیلند اسکورسیزی و دیدم … خیلی تو فضاشم فوق العاده بود … به کل با استیلای قبلی مارتین فرق داره جز دی کاپریوش…
جولای 13, 2009 در t 17:06 |
من که دیشب حسابی خوابیدم
والا
=========
یک پیچ بود / دستها قفل شده در یک دیگر / یک من بود
یک تو / چشمها خیره شده / یک دیگر
پل شلوغ بود و من / من خالی شدم از دیگر
نان شب نبود / فقر بود و دیوانگی
اتوبوس نیامده بود / اسب ها گم کرده بودند / باز هم یکدیگر
جولای 14, 2009 در t 18:22 |
من برگشتم . بسیار دست پر از همه جهت ! از همه ی دوستان شرمنده نتونستم سر بزنم و جوابشونو بدم
جولای 14, 2009 در t 21:03 |
خوب خوش اومدی. اول از همه سوغاتی من یادت نره.