لازم می دانم قبل از نوشتن درباره ی سفر هایم ، اندکی از نفس مسافرت کردن بنویسم . سفر ، شالوده ی زندگی است . خواه در دیدگاه غیر مذهبی ( یا شاید ضد مذهبی ) که مرگ را پایان انسان می پندارد ، و یا در دیدگاه مذهبی ، که حتی خود مرگ را یکی از سفرهای بی شمار زندگی ( و البته مهم ترینشان ) به حساب می آورد . بنابراین اینگونه است که اگر سفر را آغاز از مبدا و رسیدن به مقصد تعریف کنیم ، زندگی نیز یک سفر طولانی خواهد بود که البته مسیری ناهموار و خاطرات تلخ و شیرین بسیار به همراه دارد .

و سفر ، این سه حرفی زیبا در تعریف عامش ، یکی از ملزومات زندگی فردی/اجتماعی به حساب می آید . وسیله ای برای از نزدیک لمس کردن فرهنگ ، هنر ، تاریخ و جغرافیا . یک کلاس درس دل نشین که بیشتر به زنگ تفریح می ماند تا اتاقی خفه با نیمکت های خشک و قوانین دست و پاگیر . سفر البته تنها یک وسیله نیست . راهی است برای آشنایی با اقوام و افراد مختلف و آداب و رسومشان و در موارد بسیار ، راهنمایی است برای تشنه کامانی که در جستجوی دریای حقیقتند ؛ و محلی است برای رها کردن ذهن از مشغله های درگیر کننده که آثار آن می تواند روحی تازه در کالبد انسان خسته ی ماشین زده ایجاد کند و تا مدت ها با او بماند و بعد از آن ، خاطره ای خوش باقی بماند و کوله باری از دانسته ها و عکس ها و فیلم ها و نوشته ها که با هیچ سه حرفی دیگر نمی شود آنها را به دست آورد .
و البته ، افیونی است برای انسانهای گوشه نشین قرن بیست و یک که در خلوتگاه بی انتهایشان ، میان دنیاهای اطراف گم شده اند . که ناخواسته در جستجوی ناشناخته هایند . و گاه به دنبال یافتن پاسخ پرسش های بی شمارشان و این سه حرفی زیبا ، می تواند جواب خیلی سوالات آنها باشد .
گردشگری و بازدید از مناطق مختلف ، یکی از ایده آل های دیرینه ی من بوده که این روز ها فرصت بیشتری برای پرداختن به آن دارم . آشنایی با ناشناخته ها و از نزدیک لمس کردن شناخت ها ، آشنایی با شهرهای دیگر و دیدن مکان های دیدنی ، استشمام هوای هر منطقه و دست کشیدن به خاکش و گوش دادن به صدای بادهایش ، همه از چیزهایی است که به خاطرشان سفر را دوست دارم . گاهی دلم می خواهد به سرزمین هایی سفر کنم که صد ها سطر درباره شان خوانده ام و یا پای به قصر هایی بگذارم که روزگاری در آنها ، شاهان ریاکار دور از چشم رعیت مشغول خوش گذرانی بوده اند ! و خودم به شخصه از آثاری عکس بگیرم که هزاران عکس زیبا از آنها دیده ام و تاریخی را که روزگاری عاشق خواندن درباره اش بودم ، از نزدیک درک کنم . به سنگ های مقبره ی کوروش ( که می گویند دیو ها آن را حمل کرده اند ) و سربازان حک شده بر دیواره های تحت جمشید و کاشی های مسجد شیخ لطف الله دست بکشم و بیش از هر زمانی ، احساس نزدیکی به تاریخی را داشته باشم که هزار سال از من دور است .
برچسبها: فرهنگ, فرد, قرن بیست و یک, مقبره ی کورش, ملل, مرگ, مسافر, مسافرت, مسافرت کردن, مسجد شیخ لطف الله, هنر, وسیله, کوروش, گردشگری, پاسارگاد, آداب و رسوم, آرامش, اقوام, انسان, انسان قرن بیست و یک, ایده آل, اجتماع, تاریخ, تخت جمشید, جامعه, جغرافیا, درس, راه, زندگی, زیبایی, سفر
جولای 28, 2009 در t 20:01 |
درود بر تو کارگردان
خوش گذشت؟
جای ما رو هم خالی کردی؟
راستی ، عاشق سفرم.
=========
دبی (به به) عجب جایی است؟؟؟؟!!!!
جولای 28, 2009 در t 22:14 |
بدک نبود ، جای شما خالی !
جولای 28, 2009 در t 21:21 |
سفر محشره رفیق! اصلن این حس که میری یه جایی که نمی دونی قراره چه اتفاقی بیفته خداست. به خصوص اگه جاهایی بری که روتین نباشه.
این عکس های محشری رو هم که میگیری بذار این جا تا ما هم یه نیمچه حالی! ببریم.
شاید منم هفته دیگه رفتم سفر.
جولای 28, 2009 در t 22:18 |
در مورد عکس ها لطف داری !
خوش بگذره
جولای 28, 2009 در t 21:59 |
نهههههههههههههههه
شما همتون خیلی بدیییییید
همش داغ دل من رو تازه می کنید.
فکر کنید یکی عاشق سفر باشه. عاشق گشتن جاهایی که هیشکی نرفته مخصوصاً دیدن یه سری چیزا و لمسشون از نزدیک. بعد شرایط سفر کردن رو نداشته باشه.
حالا درک کردیییییییییییییییییییید؟
من دلم سفر می خواد.
جولای 28, 2009 در t 22:20 |
آرههههههههههههههههه
شرایط شما هم جور میشه به امید خدا ! یعنی همه مین طورن
جولای 29, 2009 در t 01:41 |
بسیار سفر باید
تا پخته شود خامی…
جولای 29, 2009 در t 11:25 |
سفرنامه ها رو شروع کن که حسابی منتظرم … باید چیزای شنیدنی داشته باشه .
جولای 29, 2009 در t 21:44 |
حالا سفر خوبی بود ؟ چیزی هم کشف کردید ؟
جولای 30, 2009 در t 16:10 |
سفرهای بدی نبود . کشفیات (!) جالبی هم داشت که خواهم نوشت
جولای 30, 2009 در t 17:57 |
پیش من دیگه نمی یای …. از شما و تمام دوستان اینجا دعوت می کنم از بازداشتگاه بازدید کنند … آپ کردن زیاد میاد … از همه نوع … از همه رنگ !
جولای 31, 2009 در t 06:39 |
سلام علیرضا خان
ررسیدن بخیر . ایشالله که همیشه در سفر باشی و خوشگذرونی .
گفتم خوشگذرونی؟!؟ مگه بده که میری مسافرت خوشگذرونی کنی ؟ آخه میدونی چیه .خیلی ها با خوشگذرونی تو سفر موافق نیستن . همون قانونهای زندگی رو تو سفر هم دارن . اه اه . ایش . من که بدم میاد
جولای 31, 2009 در t 06:41 |
چقدر گفتم خوشگذرونی ؟!؟!
جولای 31, 2009 در t 06:44 |
آهان راستی یه چیزی. سعی کن چیزی که خیلی واسه ات خوب بوده و قشنگ ، خیلی تعریف نکنی. آخه یه موقع یه بچه دلش میخواد ؟!؟!؟ اونوقت خدا رو خوش نمی آد .
مثه همین سفر رفتنت که دل یکی رو آب کردی
جولای 31, 2009 در t 06:44 |
بخدا این دیگه آخریشه علیرضا . بعدش میرم
اندر باب سفر نوشتی میشه اندر خم یه کوچه هم که هستیم بنویسی؟
جولای 31, 2009 در t 15:18 |
البته من بیشتر از اینکه در سفر دنبال خوش گذرونی و خواب و یللی تللی باشم ترجیح می دم برم زیر تیغ آفتاب و عکاسی کنم و … هر چند به آدم خوش می گذره و قطعا یکسری از قوانین زندگی در سفر جاری نیست اما خوش گذرونی به معنای بدش ، واقعا بده !
تازه چه نوشتنی داره آدم هی بخواد از بدبختیاش بنویسه ! بنظرم این سهیم شدن لحظه های خوب با دیگرانه نه آب کردن دلشون ! چشم ها را باید شست ، جور دیگر باید دید
موفق باشی
جولای 31, 2009 در t 19:13 |
اوه اوه آدم غیره یللی … ولی با در نظر گرفتن استعدادت کاره درستی می کنی .
آگوست 1, 2009 در t 12:15 |
سلام اينجور كه بوش مياد دبي بوديد :دي خوش گذشت؟
دبي براي شما اغنياس ديگه ما خيلي ديگه پس انداز كنيم پولمون برسه بريم دركه يه هوايي بخوريم بعدشم پياده برگرديم خونه :دي
سفر خوبه ميشه توش ديگرانو بشناسي و خودت هم شناخته بشي
آگوست 1, 2009 در t 13:58 |
دبییییی ؟! چرا تهمت می زنید :دی چند روز صبر کنید مطالب این سفر رو قرار می دم !
در ضمن دو نکته رو باید متذکر بشم ! اول اینکه ما هنرمندا ( lol ) به نون شب محتاجیم ، دبی پیش کش ! و نکته ی دوم اینکه اگر به من پول هم بدهند دوست ندارم برم دبی ( نه حالا ترو خدا شما برو ! )
آگوست 1, 2009 در t 18:34 |
من بازم آپم …. حتما می گید چطوری
…. بازو رو داشته باش .
راستش فکرمی کنم مجبور شم یه دفعه اینجا رو ول کنم پس تند تند آپ می کنم … شایدم فقط یه دلشوره باشه که از بوی این روزها تو دل هر ایرانی هست .
آگوست 3, 2009 در t 16:14 |
سلام
امدم ولي دير چون كيبوردم خرابه
منم عاشق سفرم ولي از نوع يه كم لوكسش(نيشخند) عاشق جاهاي بكرم كه اين بشر هنوز دست كاريش نكرده
راستي تو اين ورد پرس نميشه نظر خصوصي گذاشت؟؟؟؟؟/
بهبراي سينماتوگراد هم نوشتم رها بون وبلاگم معني نداره ولي چون به اين اسم مي شناسينم با اين اسم نظر مي ذارم
آگوست 3, 2009 در t 21:16 |
سلام.
نه نظر خصوصی نداره !
آگوست 3, 2009 در t 16:15 |
منظورم اين بود رها بدون وبلاگم معني نداره
آگوست 3, 2009 در t 23:02 |
سلام بعد سال ها برگشتم … شرمنده
سفر خوش گذشت ؟؟ الان من خيلي احتياج دارم به سفر و دور شدن اما فعلا كه كسي ما رو نمي بره .. موندني شديم …
آگوست 4, 2009 در t 04:22 |
خوش برگشتید !
بد نبود! ایشالا شما هم زودتر برین