Archive for آگوست, 2009

راهی که باید رفت

آگوست 26, 2009

عکس ها یا نوشته های چهار-پنج سال پیش خودم را که نگاه می کنم ، وحشت می کنم ! این دیگر کیست ؟ منم ؟ این همه تغییر ظرف فقط ۴-۵ سال ؟ اینطور اگر پیش برود چهار-پنج سال دیگر چه خواهد شد ؟ آیا آن زمان هم به همین چشم به خودم می نگرم ؟ اگر آری ، که این راه را بیهوده می روم چون چند سال دیگر از آن وحشت می کنم و اگر نه ، اصلا چرا این همه راه بروم وقتی قرار باشد اتفاقی نیفتد ؟!

البته اگر نروم ، اصلا به چیزی نمی رسم که بخواهد خوب باشد یا بد … و من وحشت را ترجیح می دهم بر اینکه سالها بگذرد و هیچ نشود … هیچ نشوم … پیر شوم … یعنی سالها بگذرد و وحشت نکنم … و این هولناک تر است … نه … این راهی است که باید رفت …

۳۰ مرداد ۸۸

آگوست 21, 2009

راستش نمی دانم چگونه باید صحبتم را آغاز کنم . قرار بود از سفر بنویسم که به شکل عجیبی اصلا و ابدا حس و حالش نیست ! مورد دیگری هم هست که این روزها ذهنم را مشغول کرده . چه جوری بگویم … از زمان ساخت اینجا دلم می خواست در بازیهای وبلاگی که بنظرم جالب می رسند شرکت کنم و حتی بازی راه بیندازم . اما با خودم می گفتم ( و می گویم ) وبلاگ همین جوری هم زیادی مشرق و مغرب است ! بازی هم بخواهیم بکنیم دیگه هیچی ! بعد می روم تو فکر که مثلا چه باحال بود یک وبلاگ درست می کنم با یک سربرگ شیک و روزی یک خط مینیمال می نوشتم با ملات قهوه و سیگار و گلایه از زمانه ! و مثلا چقدر با کلاس بود اینطوری ! اما بعد فکر می کنم من اینجوری نیستم . اینجوری هم نیستم که یک وبلاگ باز کنم شاد و شنگول توی هر نوشته ۴۰ تا اسمایل استفاده کنم و بیام و تعریف کنم دیروز رفته بودم پارک با دوستم بعد اونجا اینجوری شد و اونجوری شد و …. می گویم چه کنم خوب ؟ فقط مطالب سینمایی بنویسم ؟ نه بابا اون هم که دلم رو زد . آخر اگر می خواستم به آن شکل بنویسم که وبلاگ نازنینم را آنقدر بی رحمانه رها نمی کردم . تازه بعد از دو سال …
- خوب چی کارت کنم ؟ می خوای شروع کنی لینک دانلود بذاری ؟ این سبکی خوبه ؟
- برو بابا …
- عجب ! هر چی من می گم تو هی نه می آری *
- ببین یه چیزی هست نمی تونم درست بیانش کنم
- هان ؟ چیه ؟
- ببین ، گاهی باید بیام یک خط مطلب بنویسم با ملات قهوه و سیگار و زمانه ! گاهی باید شاد و شنگول بگم دیروز فلان جا چه اتفاقی برام افتاد ! گاهی می گیره که باید درباره ی یک فیلم یا موسیقی بنویسم . گاهی یک بیت شعر . یک عکس . اینجوریه خلاصه …
- یعنی آش شله قلم کار ؟
- خوب آخه دوست هم ندارم اینطوری بشه .
- نه دیگه . شما باید بین آش شله قلم کار و آش رشته ( یک رشته ی بخصوص البته ! ) یکی رو انتخاب کنی
- من نمی تونم .
- ببین ، بذار برات مثال ملموس بزنم ! هیچکاک تو عمرش ۶۰ و اندی فیلم ساخت که ۶۰ و اندکی اش در یک ژانر بود . و اینجوری هیچکاک شد « هیچکاک » و اینجوری نامش مساوی شد با یک ژانر و اینجوری بود که دیگر هیچ کس هیچکاک نمی شود . متوجه منظور هستی ؟ ببین ما مثل استنلی کوبریک که در هر ژانر یک فیلم خوب بسازند زیاد داریم . کوبریک کمدی خوب داره . علمی تخیلی خوب داره . درام خوب داره . جنگی خوب داره و … این مدلی ما زیاد داریم و زیاد می توانیم داشته باشیم . مثلا اسپیلبرگ یا ریدلی اسکات . اما هیچکاک فقط یک دونه است . حتی می تونم بهت بگم راجر کورمن هم یک دونه است . ما آشغال ساز زیاد داریم ، اما راجر کورمن فقط یکی است …
- خوب این همه زر زدی که چی رو ثابت کنی ؟ که من فقط یک جور بنویسم ؟
- آره
- خوب من نمی تونم
- به درک اصلا …

* : دیروز چهل بار این جمله را از یکی از دوستان شنیدم !

پ.ن ۱ : در بین وبلاگ دوستانی که اینجا می آیند خیلی هایشان تک ژانری اند . فقط در یک حیطه کار می کنند و یا اگر هم از چند موضوع بنویسند ، وحدت قالب و سبک دارند و من گاهی به آنها حسودیم می شود ! البته دارم سعی می کنم یک قالب مناسب پیدا کنم ! و در بین کسانی که در چند موضوع (‌ مثل حرفهای روزمره ، موسیقی ، سینما ، مینیمال و … ) می نویسند ، از سبک یکی از دوستان خیلی خوشم آمده و تقریبا نزدیک به چیزیه که دوست دارم باشه ! اسمش رو هم نمی گم LOL

پ.ن ۲ : یک رفیقی داریم ما ، ایشان کارشان تا حدودی درست می باشد و در حیطه ی موسیقی فعالیت می کنند ! آلبومی هم در راه دارند که بنده آن را شنیده ام و از همان آلبوم هایی است که با خودش غم خاضی به همراه دارد و توصیه می کنم وقتی آمد شما هم بشنوید و نظرتان را بگویید … البته از این دوستمان یک ماهی است خبر ندارم و دلم برایش کمی تنگیده ! آلبومش را که پخش کرد حتما خبر می دهم . یک آهنگی هم ساخته بود به نام World War ، می خواستم به مناسبت اول شهریور‌ که برابر با آغاز جنگ جهانی است ، کلیپی برایش درست کنم و روی اینترنت بگذارم که خب نشد متاسفانه ، شاید وقتی دیگر …

پ.ن ۳ : دلم به شدت آلبوم جدید محسن چاووشی می خواهد . « آهنگ جدید چاووشی » خونم اومده پایین !

پ.ن ۴ : در آن بازی وبلاگی که مد نظرم بود شرکت خواهم کرد . کی را نمی دانم . فعلا که یک ماهی همه چیز حالت تعلیق به خودش می گیرد ! تا ببینیم چه می شود !

کجاست ؟ بگو …

آگوست 12, 2009

حالا همه ی اون لحظه ها خلاصه شده به چهار-پنج تا عکس که هر وقت می بینم یک بغض همراه با خشم گلومو فشار می ده … تف به ذات تو که همشو به باد دادی . تف به ذات من که همشو باور داشتم . تف به ذات روزگار که همش همینه بی شرف …

مردی که صخره بود

آگوست 7, 2009

نمی دانم … گاهی پیش می آید که مرگ برای افراد بهتر از زندگی است . وقتی که زندگی بیش از حد تصور و تحمل سخت می شود … هر چند هستند در این میان کسانی که چون صخره ، تا آخرین دم ، محکم می مانند و آخ نمی گویند ، و خب پدربزرگ من از همین دسته بود . گرم و سرد روزگار را چشیده و نیمی از عمرش را در بیابان و برهوت گذرانده بود . نیمی از عمرش را تنها ، در شب های رعب آور بیابان که اجنه آنجا عروسی می گیرند خوابیده بود و نیمی دیگر را از شدت سرما در برف های چند متری ، تا صبح بیدار مانده بود … و اکثر اینها مربوط به سالیانی است که تکنولوژی یک صدم پیشرفت امروزش را نداشت .

هر چند روزگار او را به یک صخره بدل کرده بود که در پیری هم کسی جرئت نداشت در حضورش عملی خلاف آنچه می پسندد ( و چه پسند و ناپسند های جالبی هم داشت ! ) انجام دهد ، اما تحمل همان سختی ها ، این چند سال آخر زمین گیرش کرد . همه چیز از یک تماس لعنتی شروع شد وقتی خبر دادند قرار بوده در عروسی یکی از آشنایان ( که در شهری دیگر برگزار می شد ) ، به عنوان شاهد امضا کند و دستش یاری نداده و بعد هم قضایای بستری شدنش و … آره خلاصه کلام اینکه پیرمرد ۶-۷ سال آخر زمین گیر بود و با این حال هیچ وقت حاضر نشد روی ویلچر بنشیند و تا مدت ها نگذاشت کسی بغلش کند . کلی وقت طول کشید تا قبول کند از واکر استفاده کند و البته هیچ وقت هم قبول نکرد زیر تیغ جراحی برود . نمی دانم در فکرش چه می گذشت . اصلا نمی توانم نظر دهم . اما تصور هم نمی کنم از آن دسته ای بوده باشد که اینها را جبر و تقدیر می دانند و درمانش را کاری مخالف آنچه خدا می خواهد ، که این جور نبود . ولی خوب لج باز بود دیگر !

شش ماه آخر دیگر نمی توانست بنشیند و اکثرا خواب بود . کلی هم آب رفته بود . حافظه اش هم گویی مرتب کار نمی کرد ، یعنی درست متوجه آنچه در اطرافش می گذشت نمی شد . یکی از پاهایش هم حالت عفونی خیلی بدی پیدا کرده بود که اگر زنده می ماند شاید مجبور به اعمال دردناک دیگری می شد … آخی … دلم برایش تنگ شد … دلم برایش سوخت … توی این یکسال فقط دو بار برایش گریه کردم . یکبار وقتی خبر رفتنش را شنیدم و ناخودآگاه بود ، یکبار هم در چهلمش که داشتم می ترکیدم و خودم را بی پروا خالی کردم . اما الآن که اینها را نوشتم دلم برایش تنگ شد . یاد آن بابابزرگ پر جذبه ای افتادم که عصرها شروع می کرد به میل زدن و بعد که کارش تمام می شد ، من می رفتم سراغ میل ها تا تکانشان دهم و می دیدم هر کدامشان اندازه ی خودم هستند و آنوقت فکر می کردم او قوی ترین مرد دنیاست !

دیگر چه یادم می آید … خدایا … یادم می آید عصرها یک کتاب دعای قدیمی دستش می گرفت ، عینک زوار دررفته اش را می زد و مشغول خواندن می شد . این کتاب یک جلد چرمی دارد و صفحاتش زرد شده اند . ترتیب عجیب و غریبی هم دارد . مطمئن نیستم اگر چاپ سنگی باشد یا معمولی یا خطی … چندان سر در نمی آورم . اما اگر اشتباه نکنم یک بار به من گفت ” جلد این کتاب را پدرم که در کار چرم بود درست کرده ” . بر روی این جلد نقش و نگارهای ساده ای حک شده و صفحات را به دو طرفش دوخته اند . همیشه برایم کتاب اسرار آمیزی می نمود و خب ، الآن پیش من است و روزی دیگر دست نوه ی من … باز یادم می آید همیشه می گفت « فقط خدا » . نمی دانم . گاهی من و شما یک تب یا مرض ـیمان که می شود و دو سه روز طول می کشد خدا را بنده نیستیم . چند کارمان که گره می خورد هی می گوییم « خدایا چرا من ؟ » . ولی او در اوج بیماری اش ، وقتی نه می توانست راه برود و نه لقمه ای در دهانش بگذارد ؛ و نه حتی شخصی ترین کارهایش را بدون کمک دیگران انجام دهد ، ناامید نشد و گفت « فقط خدا » . و البته ، با جمله بندی ناشیانه ای روی قبرش هم نوشتند . یعنی نه که جمله بندی اش خیلی بد باشد ، اما اگر ساده می نوشتند ” این مرد ، تا لحظه ی آخر می گفت « فقط خدا » ” جالب تر از این بود .

نمی دانم … نمی دانم چرا اینها را اینجا می نویسم . اصلا نمی دانم به درد کسی می خورد یا نه . درد دل است دیگر و مگر آدم نمی تواند دو کلام در وبلاگش درد دل کند ؟ کمی از مردی بگوید که اخلاقیات مخصوص به خودش را داشت ؟ از آخرین های نسلی به حساب می آمد که بهشان می شد بگویی « مرد » . کسی که عمرش را در سختی گذراند . تا لحظه ی آخر گفت فقط خدا . و خب … مگر چه اشکالی دارد آدم در وبلاگش بیاید و خطاب به مردی که دوستش دارد ، مردی که یکی از مسببان وجود خودش است ، بگوید : بابابزرگ ، دلم برات تنگ شده ، اما خوشحالم که دیگر مجبور نیستی آن سختی ها را تحمل کنی . هر چند ناراحتم چرا آخرین بار که دیدمت ، یک ماه قبل از رفتنت ، محکم بوست نکردم و همانجا بهت نگفتم خیلی مردی ؛ اما خوشحالم که دیگر شاهد شکسته شدن تدریجی ات به آن وضع نیستم … بابابزرگ ، تو هم مثل همه ی آدم ها بدی ها و خوبی هایی کردی ، اما قطعا خدا نادیده نمی گیرد وقتی در سخت ترین شرایط از یادش غافل نبودی و تا آن دم آخر امید داشتی . خدا تو را بیامرزد …

در سالگرد مردی که صخره بود
مرداد ۱۳۰۷ – مرداد ۱۳۸۷

یعنی تا این حد ؟ نه واقعا ؟

آگوست 4, 2009

سه شب قبل
- خانم ببین می تونی یه برنامه ای جور کنی جمعه بریم کوهی ، دشتی ، جایی . دو-سه ماهی میشه پیک نیک نرفتیم

جمعه صبح
- خب همه هستند ؟ آقا قرار دم اون تعویض روغنی اول جاده هر کی زودتر رسید همونجا صبر کنه تا اون یکی بیاد . بقیه اش خاکیه باید بیفتم جلو

جمعه ظهر
خانم ها صحبت می کنند . آقایون کباب باد می زنند . سحر ۴ ساله با دختر خاله اش مامان بازی می کند و خوشحال است .

جمعه عصر
- سریع بساطو جمع کنید الان جومونگ شروع میشه . زود باشین … زود باشین . نمی رسیما … حالا ببینید من کی گفتم

جمعه شب بعد از تماشای جومونگ
- خانم زنگ بزن خواهرت اینا بگو داریم می آییم سحر رو برگردونیم خونه .

۵ دقیقه بعد
- می گه سحر اینجا نیست ؟
- نیست ؟ یعنی چی نیست ؟ مگه اونا نیاوردنش ؟
- نه … میگه مگه خودتون نیاوردینش ؟

ادامه از متن خبر
دو خانواده با دستپاچگی به بیرون شهر رفته و منطقه ای را که از آن مراجعت کرده بودند جستجو می نمایند و دخترک بیچاره را پشت یک تخته سنگ در حالی که به خود پیچیده شده و جان باخته بود ، می یابند .

پ.ن ۱ : من نه می خواهم اسم واقعی دختر بچه را بدانم ، نه جزئیات حادثه را و نه می خواهم کسی این ها را به من بگوید . کاری هم ندارم که چگونه یک سریال درجه ی ۳ کره ای چنین هوش و حواس عده ای را می برد . فقط می خواستم به والدین سحر (!) بگویم جاهایی را می شناسم که DVD های جومونگ و ده ها سریال کره ای دیگر را با زیرنویس فارسی ( و حتی بدون سانـسور ) می فروشند و من نحوه ی خرید اینها را می توانم برایتان میل کنم یا تلفنی بگویم یا اصلا می توانید آدرستان را این پایین بنویسید خودم برایتان بفرستم ، اما قول بدهید دیگر بچه دار نشوید ، یا اگر هم خدای نکرده صاحب فرزند دیگری هستید …

پ.ن ۲ : الآن قطعا پدر و مادر سحر وضعشان خیلی خراب است . یعنی تنها این نیست که بچه شان مرده باشد . اینها حتما دارند احساس گناه می کنند و کلی دپرس شده اند ( هر چند من مطمئن نیستم ) و لابد من هم نباید بیایم در این وضع این حرفها را بزنم و مثلا باید دلداریشان بدهم که نه طوری نیست ، چیزی نشده ، و از این خزعبلات . هر چند من بگویم یا نگویم ، خودشان عادت می کنند و چند وقتی می گذرد و اصلا ممکن است فراموش کنند ( و این هم یک جور سیستم دفاعی است در بدن ) . اما خوب این سر دل آدم می ماند که برگردد بگوید : یعنی تا این حد ؟ نه واقعا ؟