سپتامبر 22, 2009
تا کی در انتظاری ؟
سر داده در سکوتی ، آوای بی نوایی
پیچد در آسمانها ، ناله های جدایی
گوید به من دل من ؛ تا کی در انتظاری ؟
دیگر نمی آید باز ، فریاد ز بی وفایی
نمانده غم گساری
نمانده آشنایی
ماندم دراین تنهایی
ماندم در انتظارت ؛
شهلا چه بی وفایی
شهلای من کجایی ؟
شهلا چه بی وفایی …
حبیب ، شهلا
دیگه چی می خوای ؟
دلمو بردی باز از نو ، دیگه چی می خوای ؟
دار و ندارم مال تو ، دیگه چی می خوای ؟
برو بذار بسوزم من با بی کسی هام
برو بذار بمونم با دلواپسی هام
هیچی نپرس ، فقط برو ؛ ولی فراموشم نکن
شمعمو آتیشم بکن ، برو و خاموشم نکن
اگه یه روز ورق زدی دفتر خاطراتتو
یادت بیاد قلب منم می شینه چشم به راه تو
آره برو ، ولی بدون ، اینجا یکی می مرد برات
باور نکردی عشقشو ، اگه قسم می خورد برات
می ری برو ، ولی فقط ، اینو یادت باشه عزیز
اشک زلالتو جلو چشم غریبه ها نریز …
محسن یگانه ، دلمو بردی
نه دیگه بارون می باره …
دوباره خزون اومد ، نم نم بارون می زنه تو صورتم
بوی خاک و نم کوچه ، می گه هنوز دیوونتـــم
رعدو برق ، فهمیده انگار ، زندگیم شده غم انگیز
دستای کی رو گرفتی زیر بارونای پاییز ؟
می خوام اینجا با تو باشم ، زیر بارونا دوباره
ولی افسوس نه تو هستی ، نه دیگه بارون می باره …
محسن چاووشی ، حسرت خیس
و در آخر یک مینیمال !
پائیز که می شد دلم شور می زد ، می ترسیدم ژاکت یکی از همکلاسیهایم را پوشیده باشم …
محسن چاووشی ، ۸۷/۱۲/۱۲
برچسبها:Mohsen Chavoshi, Mohsen Yegane, محسن چاووشی, محسن یگانه, پاییز, آلبوم خودکشی ممنوع, آلبوم روتو کم کن, آلبوم صفر, ترانه, حبیب, حسرت خیس, دلمو بردی, دلتنگی
ارسال شده در روزها, موسیقی, مینیمال | 30 نظرات »
سپتامبر 15, 2009
توسط مسعود عزیز به یک بازی دعوت شدم . هر کسی هم این مطلب را می خواند دعوت است . یا پای همین جا یا در وبلاگ خودش .
Here we go
1.Where is your cell phone? On the desk
2. Your hair? I gave them to the wind …
3. Your mother? Kind
4. Your father? Supportive
5. Your favorite food? Pizza
6. Your dream last night? Going to someone’s home studio !
7. Your favorite drink? Lemonade
8. Your dream/goal? to Have no goal
9. What room are you in? Mine
10. Your hobby? Movies ,Music ,internet ,Books
11. Your fear? Unfortunately I became fearless
12. Where do you want to be in 6 years? Heaven !!
13. Where were you last night? Haircut
14. Something that you aren’t? Tiny
15. Muffins? Huh?
16. Wish list item? 1… , 2 Made my Fuc*in Movie , 3…
17. Where did you grow up? Iran
18. Last thing you did? Done this game
19. What are you wearing? Clothes
20. Your TV? 29 Flat
21. Your pets? None
22. Friends? Oh those old days !
23. Your life? Slow
24. Your mood? Exhausted
25. Missing someone? Too Much
26. Vehicle? 
27. Something you’re not wearing? ?
28. Your favorite store? Bookstore
29. Your favorite color? Blue
30. When was the last time you laughed? I usually laugh ( but not like a lunatic )
31. Last time you cried? 5 nights ago !
32. Your best friend? God
33. One place that I go to over and over? Nowadays nowhere
34. One person who emails me regularly? ****
35. Favorite place to eat? It doesn’t matter to me
برچسبها:بازی وبلاگی
ارسال شده در بازی | 13 نظرات »
سپتامبر 14, 2009
باید می رفتم کیلومتر ها آن سو تر برای طی شدن یک سیکل اداری ! سیکل هایی که همه مان می دانیم تا چه اندازه مسخره و حوصله سربرند و چه قدر پیچیدگی های بیهوده شان ، باعث به هدر رفتن وقت افراد می شود . کاری که می تواند در یک ساعت تمام شود ، پنج ساعت به طول می انجامد و بدخلقی هایی پیش می آورد که همه را آزرده خاطر می سازد . اما ورای این سیکل ، اینکه یک روز آدم تا این حد مسخره ( یا عجیب یا دیوانه یا هر چیز دیگری ) باشد ، به خودی خود نوبر است !
ساعت ۷:۳۰ . از خانه زده ایم بیرون . پرنده در خیابان پر نمی زند . از صبح های جمعه هم خلوت تر است . هیــــچ ! پشت چراغ قرمز هستیم . یک زانتیا می آید کنارمان . پیرمردی با موهای از بیخ تراشیده . چقدر آشناست . شبیه فخیم زاده است ! نه خودش است ! آره ! این وقت صبح تو خیابون چی کار می کنه ؟! انتظار دارم هر لحظه حرکات ژانگولر با زانتیایش انجام دهد . اما اینطور نیست و به جایش مواجه می شوم با ترمز گرفتن های خیلی حرفه ای قبل از رسیدن به دست اندازها !
ساعت طرفای ۱۲ . در یک صف طولانی ایستاده ام . یه یارو (!) راست راست می اید و می زند توی صف . مردم اعتراض می کند . او هم اعتراض می کند که به شما مربوط نیست . مسئول امور می گوید باید در صف بایستید . یارو به جای اینکه برود توی صف ، می رود گوشه ای می نشیند تا احتمالا زمانی دیگر کارش را تکرار کند .
ساعت ۳:۳۰ . در یک رستوران هستیم . بین راهی اما شیک . چه می خورید ؟ باقالی پلو با گوشت . نداریم . خب استیک . طول می کشه ! چقدر ؟ ۲۰ دقیقه ، نه ۱۵ دقیقه . باشه طوری نیست . گارسون ( یا آنطور که در فیش نوشته بود : میزبان ) می رود . مردی در رستوران قدم می زند با شکمی بزرگ ، که لباس مسخره ای پوشیده . تی شرتی نارنجی رنگ به همراه یک عدد جافی * که تا جایی که می آمده ، آنرا بالا کشیده ! راه می رود و با هر قدمش موجی از چربی به حرکت در می آید . ۳۰ دقیقه بعد گارسون غذا را می آورد . مقداری گوشت تکه تکه شده به همراه یک بشقاب برنج . استیک با برنج . بله استیک با برنج ، تعجب نکنید ! امروز قرار است اتفاق های مسخره و نامربوط زیادی بیفتد . چند لقمه می خورم . کامبیز دیرباز وارد رستوران می شود . گارسون ها با او خوش و بش می کنند . گویا زیاد اینجا می آید . همراهم می گوید سه تای من کامل شد . می پرسم کدوم سه تا ؟ می گوید دیروز هم روبرتو بورینیو رو دیدم ! ( منظورش یوسف صیادی است و نقشی که در سریال مرد ۲هزار چهره داشت ! ) دیرباز گوشه ای پشت به مشتریان رستوران می نشیند . کسی هم به جایش نمی آورد . غذایم تمام می شود . از در رستوران که بیرون می آیم او هم عینک آفتابی اش را می زند و بیرون می آید . اصلا فکر نمی کردم چاق باشد ( البته منظورم به چاقی آن مرد جافی پوش که با هر قدمش موجی از چربی به حرکت در می آمد نیست ) اما این طور بود و اصلا به من چه !
ساعت ۶:۳۰ . تهران . نزدیک خانه . وانتی می خواهد دور بزند . حق تقدم با ماست اما او برای خودش یارویی است و این چیز ها سرش نمی شود ! از ترس تصادف راه می دهیم . چند ثانیه بعد پیرمردی داد می زند : چرا بهش راه دادی ؟ می خواهم برگردم بگویم به تو چه مربوط که می بینم مدیر مدرسه یکی از دوران تحصیلم است ! گر چه از لحاظ سنی با نوح رقابت می کند اما تی شرت آبی رنگی پوشیده و پشت ۲۰۶ گیر داده به من که چرا به یک گاریچی راه داده ام !!
می ترسم اگر کمی ادامه پیدا کند با خانواده ی Flintstone یا آدام وست در بت موبیل ۱۹۶۶ یا چیزهای غیر قابل پیش بینی دیگر برخورد کنم ! سریع می پرم توی خانه و به همه اش پایان می دهم !
* : جافی نوعی شلوار است . در استانهایی مثل کرمانشاه رواج دارد . دوخت آن ساده است ولی لیفه دارد و از كمرگاه تا مچ پا گشاد و فراخ و مچ پای آن تنگ و چسبان است و آن را «شلوار جافی» می نامند . توضیح برگرفته از اینجا
برچسبها:مهدی فخیم زاده, مرد چاق, مرد ۲هزار چهره, مسخره, چاق, چاقی, نحوه لباس پوشیدن, چراغ قرمز, یوسف صیادی, یارو, ژانگولر, کامبیز دیرباز, ۲۰۶, پیرمرد, پژو ۲۰۶, آدام وست, استیک, استیک با برنج, اعتراض, بی شعور, بی شعوری, باقالی پلو با گوشت, بت موبیل ۱۹۶۶, بتمن ۱۹۶۶, برنج, تهران, جافی, خیابان خلوت, خانواده Flintstone, دیوانه, رستوران, رستوران بین راهی, زانتیا, سیکل اداری, شعور, عمر نوح, عجیب
ارسال شده در روزها, سفرنامه, وقایع اتفاقیه | 8 نظرات »
سپتامبر 4, 2009
یک عکس دارم ازش . آخرین باری که دیده شد . آخرین جا . البته باز هم با من بود . تا سه شنبه ۲۶ آذر . یعنی تا تاکسی را که مطمئنم . اما از ایستگاه قطار به بعد را نه …
فردا شبش ، کیلومترها آن طرف رفتم سراغش . این طرف آن طرف … نبود که نبود . لعنتی کجاست ؟ نکند تهران مانده باشد ؟ نکند غریبه ها … وای نه … فکرش هم مو را به تن آدم سیخ می کند … خدایا بگم غلط کردم خوبه ؟ آخه چرا الآن باید گم و گور بشه ؟ همین الآن که نا گفتنی ها رو می دونه …

آنجا را دنبالش گشتن بی فایده بود . مدام به عکس نگاه می کردم . به آخرین عکسی که درست وسط آن حضور داشت . زنگ زدم . گفتم بروند جایی که عکس گرفته بودم سراغش را بگیرند . آنجا را بگردند … رفتند . ولی جواب را می دانستم … دیگر ندیدمش ، نمی دانم بر سرش آمد … فقط می توانم امیدوار باشم زیر قطار ۴۸ تکه شده باشد . برای خودش هم بهتر بود …
برچسبها:قطار, نا گفتنی ها, گم, گم و گور, گم شدن, گم شده, ۲۶ آذر, تهران, تکه تکه شدن, تاکسی, ترس, سه شنبه, عکس
ارسال شده در اندیشه ها, به مرحمت شاتر, مینیمال, وقایع اتفاقیه | 15 نظرات »