یک عکس دارم ازش . آخرین باری که دیده شد . آخرین جا . البته باز هم با من بود . تا سه شنبه ۲۶ آذر . یعنی تا تاکسی را که مطمئنم . اما از ایستگاه قطار به بعد را نه …
فردا شبش ، کیلومترها آن طرف رفتم سراغش . این طرف آن طرف … نبود که نبود . لعنتی کجاست ؟ نکند تهران مانده باشد ؟ نکند غریبه ها … وای نه … فکرش هم مو را به تن آدم سیخ می کند … خدایا بگم غلط کردم خوبه ؟ آخه چرا الآن باید گم و گور بشه ؟ همین الآن که نا گفتنی ها رو می دونه …

آنجا را دنبالش گشتن بی فایده بود . مدام به عکس نگاه می کردم . به آخرین عکسی که درست وسط آن حضور داشت . زنگ زدم . گفتم بروند جایی که عکس گرفته بودم سراغش را بگیرند . آنجا را بگردند … رفتند . ولی جواب را می دانستم … دیگر ندیدمش ، نمی دانم بر سرش آمد … فقط می توانم امیدوار باشم زیر قطار ۴۸ تکه شده باشد . برای خودش هم بهتر بود …
برچسبها: قطار, نا گفتنی ها, گم, گم و گور, گم شدن, گم شده, ۲۶ آذر, تهران, تکه تکه شدن, تاکسی, ترس, سه شنبه, عکس
سپتامبر 4, 2009 در t 10:01 |
بار خشانت پستتون خیلی بالا بود .
سپتامبر 4, 2009 در t 10:32 |
این روزها زیاد زیر قطار می رن پس می تونی احتمال بیشتری بدی که اتفاقی که بهتره بوده بی افته افتاده باشه .
سپتامبر 4, 2009 در t 11:34 |
این پست درباره ی یک چیز است نه یک کس :d
حالا پیدا کنید پرتقال را !
سپتامبر 5, 2009 در t 15:28 |
خوبی رفیق؟!
اون بیچاره رو گم و گور کردی و حالا آرزوی تکه تکه شدنش را می کنی؟!
نمی دانم شاید به نفعش باشد و از آن بیشتر به نفع تو …
نکند دفترچه ی خاطراتی چیزی بوده حاصل دسترنج سالیان عمر گذشته و حالا بی خیالش شده ای.
بی خیال رفیق. خوش باشی.
سپتامبر 6, 2009 در t 14:30 |
سلام. نكنه در مورد اون آقاهه كه توي مترو دروازه دولت خودكشي كرده نوشتي؟
من كه محل كارمون همون دورو براست. يكي از دوستام (رها) داشت با مترو ميومد گفت بپر ببين چه خبره تو مترو كه ما اينجا نيم ساعته معطليم و كاشف به عمل آمد كه يه بنده خدايي خودش رو انداخته زير قطار!!!
شما و آن مسعود خان كه فر خودكشي به كلهتون نزده؟ اگه هم زد با قرص خيلي بهترهها. (چشمك)
سپتامبر 7, 2009 در t 11:26 |
نه ! من همونطوری که گفتم راجع به یک شی گمشده نوشته ام !
سپتامبر 7, 2009 در t 02:20 |
سلام.
نمیدونم که این فیکشنه یا واقعیت. اگرچه رنگ و بویی که ازش میاد میخوره به این که قضیه واقعیه. ولی من خودم رو میزنم به اون راه. داستانک دلچسبی بود.
سپتامبر 7, 2009 در t 11:26 |
فیکشن ها هنوز مونده . این از وقایع اتفاقیه بود !
سپتامبر 7, 2009 در t 10:27 |
شيء گمشده؟
خوب شما كه گمش نكردي. افتاده زير قطار خوب.
سپتامبر 7, 2009 در t 11:28 |
متاسفانه مشخص نیست زیر قطار افتاده باشد !
سپتامبر 8, 2009 در t 10:26 |
معلومه كه يك چيز كاملاً شخصي است كه ميگي نكنه دست غريبهها … و خدايا غلط كزدم و و…
اوكي پس من هم اميدوارم 48 تيكه شده باشه.
(راستي معلوم بود كه در مورد اون آقاهه ننوشتي، خوب اون كه سهشنبه 26 آذر خودكشي نكرد)
سپتامبر 10, 2009 در t 19:19 |
به خدا کلی فسفر سوزوندم ولی نتونستم پرتقال و یا حتی پرتقال فروش رو پیدا کنم. باید چیز غریبی باشه…
حالا به عنوان یه هینت بگو چرا 48 تیکه؟!!
سپتامبر 12, 2009 در t 06:33 |
۴۸ تیکه دقیقا به همون دلیل که پس چند تا ؟
:d
سپتامبر 12, 2009 در t 19:25
آهان!!!
سپتامبر 13, 2009 در t 14:12 |
اوه اوه خشن بود اما خدايي يه چيز جالب توش داشت … خوشمان امد …