باید می رفتم کیلومتر ها آن سو تر برای طی شدن یک سیکل اداری ! سیکل هایی که همه مان می دانیم تا چه اندازه مسخره و حوصله سربرند و چه قدر پیچیدگی های بیهوده شان ، باعث به هدر رفتن وقت افراد می شود . کاری که می تواند در یک ساعت تمام شود ، پنج ساعت به طول می انجامد و بدخلقی هایی پیش می آورد که همه را آزرده خاطر می سازد . اما ورای این سیکل ، اینکه یک روز آدم تا این حد مسخره ( یا عجیب یا دیوانه یا هر چیز دیگری ) باشد ، به خودی خود نوبر است !
ساعت ۷:۳۰ . از خانه زده ایم بیرون . پرنده در خیابان پر نمی زند . از صبح های جمعه هم خلوت تر است . هیــــچ ! پشت چراغ قرمز هستیم . یک زانتیا می آید کنارمان . پیرمردی با موهای از بیخ تراشیده . چقدر آشناست . شبیه فخیم زاده است ! نه خودش است ! آره ! این وقت صبح تو خیابون چی کار می کنه ؟! انتظار دارم هر لحظه حرکات ژانگولر با زانتیایش انجام دهد . اما اینطور نیست و به جایش مواجه می شوم با ترمز گرفتن های خیلی حرفه ای قبل از رسیدن به دست اندازها !
ساعت طرفای ۱۲ . در یک صف طولانی ایستاده ام . یه یارو (!) راست راست می اید و می زند توی صف . مردم اعتراض می کند . او هم اعتراض می کند که به شما مربوط نیست . مسئول امور می گوید باید در صف بایستید . یارو به جای اینکه برود توی صف ، می رود گوشه ای می نشیند تا احتمالا زمانی دیگر کارش را تکرار کند .
ساعت ۳:۳۰ . در یک رستوران هستیم . بین راهی اما شیک . چه می خورید ؟ باقالی پلو با گوشت . نداریم . خب استیک . طول می کشه ! چقدر ؟ ۲۰ دقیقه ، نه ۱۵ دقیقه . باشه طوری نیست . گارسون ( یا آنطور که در فیش نوشته بود : میزبان ) می رود . مردی در رستوران قدم می زند با شکمی بزرگ ، که لباس مسخره ای پوشیده . تی شرتی نارنجی رنگ به همراه یک عدد جافی * که تا جایی که می آمده ، آنرا بالا کشیده ! راه می رود و با هر قدمش موجی از چربی به حرکت در می آید . ۳۰ دقیقه بعد گارسون غذا را می آورد . مقداری گوشت تکه تکه شده به همراه یک بشقاب برنج . استیک با برنج . بله استیک با برنج ، تعجب نکنید ! امروز قرار است اتفاق های مسخره و نامربوط زیادی بیفتد . چند لقمه می خورم . کامبیز دیرباز وارد رستوران می شود . گارسون ها با او خوش و بش می کنند . گویا زیاد اینجا می آید . همراهم می گوید سه تای من کامل شد . می پرسم کدوم سه تا ؟ می گوید دیروز هم روبرتو بورینیو رو دیدم ! ( منظورش یوسف صیادی است و نقشی که در سریال مرد ۲هزار چهره داشت ! ) دیرباز گوشه ای پشت به مشتریان رستوران می نشیند . کسی هم به جایش نمی آورد . غذایم تمام می شود . از در رستوران که بیرون می آیم او هم عینک آفتابی اش را می زند و بیرون می آید . اصلا فکر نمی کردم چاق باشد ( البته منظورم به چاقی آن مرد جافی پوش که با هر قدمش موجی از چربی به حرکت در می آمد نیست ) اما این طور بود و اصلا به من چه !
ساعت ۶:۳۰ . تهران . نزدیک خانه . وانتی می خواهد دور بزند . حق تقدم با ماست اما او برای خودش یارویی است و این چیز ها سرش نمی شود ! از ترس تصادف راه می دهیم . چند ثانیه بعد پیرمردی داد می زند : چرا بهش راه دادی ؟ می خواهم برگردم بگویم به تو چه مربوط که می بینم مدیر مدرسه یکی از دوران تحصیلم است ! گر چه از لحاظ سنی با نوح رقابت می کند اما تی شرت آبی رنگی پوشیده و پشت ۲۰۶ گیر داده به من که چرا به یک گاریچی راه داده ام !!
می ترسم اگر کمی ادامه پیدا کند با خانواده ی Flintstone یا آدام وست در بت موبیل ۱۹۶۶ یا چیزهای غیر قابل پیش بینی دیگر برخورد کنم ! سریع می پرم توی خانه و به همه اش پایان می دهم !
* : جافی نوعی شلوار است . در استانهایی مثل کرمانشاه رواج دارد . دوخت آن ساده است ولی لیفه دارد و از كمرگاه تا مچ پا گشاد و فراخ و مچ پای آن تنگ و چسبان است و آن را «شلوار جافی» می نامند . توضیح برگرفته از اینجا
برچسبها: مهدی فخیم زاده, مرد چاق, مرد ۲هزار چهره, مسخره, چاق, چاقی, نحوه لباس پوشیدن, چراغ قرمز, یوسف صیادی, یارو, ژانگولر, کامبیز دیرباز, ۲۰۶, پیرمرد, پژو ۲۰۶, آدام وست, استیک, استیک با برنج, اعتراض, بی شعور, بی شعوری, باقالی پلو با گوشت, بت موبیل ۱۹۶۶, بتمن ۱۹۶۶, برنج, تهران, جافی, خیابان خلوت, خانواده Flintstone, دیوانه, رستوران, رستوران بین راهی, زانتیا, سیکل اداری, شعور, عمر نوح, عجیب
سپتامبر 14, 2009 در t 17:02 |
سلام.
كجاي اين روز مزخرف بود.
ميشد به همه اين اتفاقا كلي خنديد و مسخره شون كرد و خاطرات خوش!! باهاش درست كرد.
البته درسته كه از قديم گفتن به هم نخنديم، با هم نخنديم. اما بعضي وقتا ميشه ارفاق كرد.
ميشه به اون آقاي جافي پوش خنديد، ميشه به استيك با برنج خنديد، ميشه به آقاي پررويي كه ميزنه تو صف خنديد.
ميگم قرار بود يه بازي وبلاگي راه بندازي البته ترجيحاً از اين بازيهاي “يار تو دلي نباشه. يه ابتكار جديد بزنو
مثلاً ميتوني از خوانندگان ثابت اينجا نظر بخواي كه چه بازي اي راه بندازيم. يه كم تنوع تو محيط پيرامونمون ايجاد كن.
اين تنوعه رو هم تو بايد ايجاد كني چون احساس ميكنم از همه مون دپ تري!!! (نييييييييشخند)
سپتامبر 14, 2009 در t 18:42 |
سلام
من که نگفتم مزخرف بود ( به جز اون ۵ ساعت سیکل اداری ! )
در مورد بازی من خودم یه چیزایی در نظرمه اما بنظرم می رسه بیش از حد ساده هستند . بهتره یک هم فکری کنیم و به یه بازی برسیم !
سپتامبر 14, 2009 در t 18:24 |
چقدر عالی. به نظر من هم در کنار تمام ساعات سخت و مزخرف روز یه چیزهایی برای تعجب کردن و احیانا خندیدن پیدا شده و این راستش بد نیست. البته من که متنت رو می خوندم همه اش می خندیدم ولی انگار به خودت زیادم خوش نگذشته…
اون جوری که توصیف کردی من فکر کردم اون پیرمرده که پشت زانتیا دیدیش قراره جان لاک باشه که فخیم زاده دراومد ولی مهم نیست اتفاقات عجیب و غریبی به اندازه تمام سریال “لاست” یه جا با هم دیدی. حالا خداییش خودمونیم از عصر حجری ها هیچ کدوم ندیدی؟!!!
در ضمن بازی وبلاگی را پایه می باشیم…
سپتامبر 14, 2009 در t 18:43 |
خودم هم خیلی خندیدم !
lol نه کسی نبود !
هر گونه نظری برای راه انداختن یک بازی با کمال میل پذیرفته می شود
سپتامبر 15, 2009 در t 09:41 |
تو وبلاگ the daily post يه بازي ديدم خوشم اومد. 35 تا سؤال مطرح كرده بود بايد با يك كليمه جواب ميدادي. سؤالاش جالب بود.
اينم يه سوژه!
سپتامبر 15, 2009 در t 18:15 |
شما هم دعوتید!
سپتامبر 19, 2009 در t 14:05 |
سلام
این روز به نظرم خیلی جالب بود اما موافق خندیدن به دیگران نیستم من اگه بودم یه لبخند می زدم ومثل همیشه می گفتم Interesting البته با یه لهجه خاص
ولی اون استیک ازهمه بامزه تر بود
راستی منم بازی راش بندازید زوتر دیگه
سپتامبر 20, 2009 در t 06:51 |
سلام
خندیدن به دیگران خوب نیست . حالا هر چه قدر هم یکی سعی کند مسخره و نا به جا لباس بپوشد ! اما خوب جالب می تونه باشه در هر صورت
بازی که در پست بعد هست شما هم شرکت کنید !