Archive for the ‘به مرحمت شاتر’ Category

امیدوارم زیر قطار ۴۸ تکه شده باشد

سپتامبر 4, 2009

یک عکس دارم ازش . آخرین باری که دیده شد . آخرین جا . البته باز هم با من بود . تا سه شنبه ۲۶ آذر . یعنی تا تاکسی را که مطمئنم . اما از ایستگاه قطار به بعد را نه …

فردا شبش ، کیلومترها آن طرف رفتم سراغش . این طرف آن طرف … نبود که نبود . لعنتی کجاست ؟ نکند تهران مانده باشد ؟ نکند غریبه ها … وای نه … فکرش هم مو را به تن آدم سیخ می کند … خدایا بگم غلط کردم خوبه ؟ آخه چرا الآن باید گم و گور بشه ؟ همین الآن که نا گفتنی ها رو می دونه …

آنجا را دنبالش گشتن بی فایده بود . مدام به عکس نگاه می کردم . به آخرین عکسی که درست وسط آن حضور داشت . زنگ زدم . گفتم بروند جایی که عکس گرفته بودم سراغش را بگیرند . آنجا را بگردند … رفتند . ولی جواب را می دانستم … دیگر ندیدمش ، نمی دانم بر سرش آمد … فقط می توانم امیدوار باشم زیر قطار ۴۸ تکه شده باشد . برای خودش هم بهتر بود …

مردی که صخره بود

آگوست 7, 2009

نمی دانم … گاهی پیش می آید که مرگ برای افراد بهتر از زندگی است . وقتی که زندگی بیش از حد تصور و تحمل سخت می شود … هر چند هستند در این میان کسانی که چون صخره ، تا آخرین دم ، محکم می مانند و آخ نمی گویند ، و خب پدربزرگ من از همین دسته بود . گرم و سرد روزگار را چشیده و نیمی از عمرش را در بیابان و برهوت گذرانده بود . نیمی از عمرش را تنها ، در شب های رعب آور بیابان که اجنه آنجا عروسی می گیرند خوابیده بود و نیمی دیگر را از شدت سرما در برف های چند متری ، تا صبح بیدار مانده بود … و اکثر اینها مربوط به سالیانی است که تکنولوژی یک صدم پیشرفت امروزش را نداشت .

هر چند روزگار او را به یک صخره بدل کرده بود که در پیری هم کسی جرئت نداشت در حضورش عملی خلاف آنچه می پسندد ( و چه پسند و ناپسند های جالبی هم داشت ! ) انجام دهد ، اما تحمل همان سختی ها ، این چند سال آخر زمین گیرش کرد . همه چیز از یک تماس لعنتی شروع شد وقتی خبر دادند قرار بوده در عروسی یکی از آشنایان ( که در شهری دیگر برگزار می شد ) ، به عنوان شاهد امضا کند و دستش یاری نداده و بعد هم قضایای بستری شدنش و … آره خلاصه کلام اینکه پیرمرد ۶-۷ سال آخر زمین گیر بود و با این حال هیچ وقت حاضر نشد روی ویلچر بنشیند و تا مدت ها نگذاشت کسی بغلش کند . کلی وقت طول کشید تا قبول کند از واکر استفاده کند و البته هیچ وقت هم قبول نکرد زیر تیغ جراحی برود . نمی دانم در فکرش چه می گذشت . اصلا نمی توانم نظر دهم . اما تصور هم نمی کنم از آن دسته ای بوده باشد که اینها را جبر و تقدیر می دانند و درمانش را کاری مخالف آنچه خدا می خواهد ، که این جور نبود . ولی خوب لج باز بود دیگر !

شش ماه آخر دیگر نمی توانست بنشیند و اکثرا خواب بود . کلی هم آب رفته بود . حافظه اش هم گویی مرتب کار نمی کرد ، یعنی درست متوجه آنچه در اطرافش می گذشت نمی شد . یکی از پاهایش هم حالت عفونی خیلی بدی پیدا کرده بود که اگر زنده می ماند شاید مجبور به اعمال دردناک دیگری می شد … آخی … دلم برایش تنگ شد … دلم برایش سوخت … توی این یکسال فقط دو بار برایش گریه کردم . یکبار وقتی خبر رفتنش را شنیدم و ناخودآگاه بود ، یکبار هم در چهلمش که داشتم می ترکیدم و خودم را بی پروا خالی کردم . اما الآن که اینها را نوشتم دلم برایش تنگ شد . یاد آن بابابزرگ پر جذبه ای افتادم که عصرها شروع می کرد به میل زدن و بعد که کارش تمام می شد ، من می رفتم سراغ میل ها تا تکانشان دهم و می دیدم هر کدامشان اندازه ی خودم هستند و آنوقت فکر می کردم او قوی ترین مرد دنیاست !

دیگر چه یادم می آید … خدایا … یادم می آید عصرها یک کتاب دعای قدیمی دستش می گرفت ، عینک زوار دررفته اش را می زد و مشغول خواندن می شد . این کتاب یک جلد چرمی دارد و صفحاتش زرد شده اند . ترتیب عجیب و غریبی هم دارد . مطمئن نیستم اگر چاپ سنگی باشد یا معمولی یا خطی … چندان سر در نمی آورم . اما اگر اشتباه نکنم یک بار به من گفت ” جلد این کتاب را پدرم که در کار چرم بود درست کرده ” . بر روی این جلد نقش و نگارهای ساده ای حک شده و صفحات را به دو طرفش دوخته اند . همیشه برایم کتاب اسرار آمیزی می نمود و خب ، الآن پیش من است و روزی دیگر دست نوه ی من … باز یادم می آید همیشه می گفت « فقط خدا » . نمی دانم . گاهی من و شما یک تب یا مرض ـیمان که می شود و دو سه روز طول می کشد خدا را بنده نیستیم . چند کارمان که گره می خورد هی می گوییم « خدایا چرا من ؟ » . ولی او در اوج بیماری اش ، وقتی نه می توانست راه برود و نه لقمه ای در دهانش بگذارد ؛ و نه حتی شخصی ترین کارهایش را بدون کمک دیگران انجام دهد ، ناامید نشد و گفت « فقط خدا » . و البته ، با جمله بندی ناشیانه ای روی قبرش هم نوشتند . یعنی نه که جمله بندی اش خیلی بد باشد ، اما اگر ساده می نوشتند ” این مرد ، تا لحظه ی آخر می گفت « فقط خدا » ” جالب تر از این بود .

نمی دانم … نمی دانم چرا اینها را اینجا می نویسم . اصلا نمی دانم به درد کسی می خورد یا نه . درد دل است دیگر و مگر آدم نمی تواند دو کلام در وبلاگش درد دل کند ؟ کمی از مردی بگوید که اخلاقیات مخصوص به خودش را داشت ؟ از آخرین های نسلی به حساب می آمد که بهشان می شد بگویی « مرد » . کسی که عمرش را در سختی گذراند . تا لحظه ی آخر گفت فقط خدا . و خب … مگر چه اشکالی دارد آدم در وبلاگش بیاید و خطاب به مردی که دوستش دارد ، مردی که یکی از مسببان وجود خودش است ، بگوید : بابابزرگ ، دلم برات تنگ شده ، اما خوشحالم که دیگر مجبور نیستی آن سختی ها را تحمل کنی . هر چند ناراحتم چرا آخرین بار که دیدمت ، یک ماه قبل از رفتنت ، محکم بوست نکردم و همانجا بهت نگفتم خیلی مردی ؛ اما خوشحالم که دیگر شاهد شکسته شدن تدریجی ات به آن وضع نیستم … بابابزرگ ، تو هم مثل همه ی آدم ها بدی ها و خوبی هایی کردی ، اما قطعا خدا نادیده نمی گیرد وقتی در سخت ترین شرایط از یادش غافل نبودی و تا آن دم آخر امید داشتی . خدا تو را بیامرزد …

در سالگرد مردی که صخره بود
مرداد ۱۳۰۷ – مرداد ۱۳۸۷

اندر باب سفر

جولای 28, 2009

لازم می دانم قبل از نوشتن درباره ی سفر هایم ، اندکی از نفس مسافرت کردن بنویسم . سفر ، شالوده ی زندگی است . خواه در دیدگاه غیر مذهبی ( یا شاید ضد مذهبی ) که مرگ را پایان انسان می پندارد ، و یا در دیدگاه مذهبی ، که حتی خود مرگ را یکی از سفرهای بی شمار زندگی ( و البته مهم ترینشان ) به حساب می آورد . بنابراین اینگونه است که اگر سفر را آغاز از مبدا و رسیدن به مقصد تعریف کنیم ، زندگی نیز یک سفر طولانی خواهد بود که البته مسیری ناهموار و خاطرات تلخ و شیرین بسیار به همراه دارد .

و سفر ، این سه حرفی زیبا در تعریف عامش ، یکی از ملزومات زندگی فردی/اجتماعی به حساب می آید . وسیله ای برای از نزدیک لمس کردن فرهنگ ، هنر ، تاریخ و جغرافیا . یک کلاس درس دل نشین که بیشتر به زنگ تفریح می ماند تا اتاقی خفه با نیمکت های خشک و قوانین دست و پاگیر . سفر البته تنها یک وسیله نیست . راهی است برای آشنایی با اقوام و افراد مختلف و آداب و رسومشان و در موارد بسیار ، راهنمایی است برای تشنه کامانی که در جستجوی دریای حقیقتند ؛ و محلی است برای رها کردن ذهن از مشغله های درگیر کننده که آثار آن می تواند روحی تازه در کالبد انسان خسته ی ماشین زده ایجاد کند و تا مدت ها با او بماند و بعد از آن ، خاطره ای خوش باقی بماند و کوله باری از دانسته ها و عکس ها و فیلم ها و نوشته ها که با هیچ سه حرفی دیگر نمی شود آنها را به دست آورد .

و البته ، افیونی است برای انسانهای گوشه نشین قرن بیست و یک که در خلوتگاه بی انتهایشان ، میان دنیاهای اطراف گم شده اند . که ناخواسته در جستجوی ناشناخته هایند . و گاه به دنبال یافتن پاسخ پرسش های بی شمارشان و این سه حرفی زیبا ، می تواند جواب خیلی سوالات آنها باشد .

گردشگری و بازدید از مناطق مختلف ، یکی از ایده آل های دیرینه ی من بوده که این روز ها فرصت بیشتری برای پرداختن به آن دارم . آشنایی با ناشناخته ها و از نزدیک لمس کردن شناخت ها ، آشنایی با شهرهای دیگر و دیدن مکان های دیدنی ، استشمام هوای هر منطقه و دست کشیدن به خاکش و گوش دادن به صدای بادهایش ، همه از چیزهایی است که به خاطرشان سفر را دوست دارم . گاهی دلم می خواهد به سرزمین هایی سفر کنم که صد ها سطر درباره شان خوانده ام و یا پای به قصر هایی بگذارم که روزگاری در آنها ، شاهان ریاکار دور از چشم رعیت مشغول خوش گذرانی بوده اند ! و خودم به شخصه از آثاری عکس بگیرم که هزاران عکس زیبا از آنها دیده ام و تاریخی را که روزگاری عاشق خواندن درباره اش بودم ، از نزدیک درک کنم . به سنگ های مقبره ی کوروش (‌ که می گویند دیو ها آن را حمل کرده اند ) و سربازان حک شده بر دیواره های تحت جمشید و کاشی های مسجد شیخ لطف الله دست بکشم و بیش از هر زمانی ، احساس نزدیکی به تاریخی را داشته باشم که هزار سال از من دور است .

نرسید

ژوئن 26, 2009

بازم کلاغ قصه ها رفت و به خونش نرسید

یغما گلرویی ، خسته شدم
از آلبوم نقاب ، سیاوش قمیشی

ناله تا ماه

ژوئن 15, 2009

چه ناله ها که رسید از دلم به خرمن ماه … چو یاد عارض آن ماه خرگهی آورد

حافظ