- سخت ترین چیز چیه ؟
- وقتی پسرت زل می زنه تو چشات و مرد شکست خورده ای رو می بینه که به هیچ کدوم از رویاهاش نرسیده
Archive for the ‘مکالمه’ Category
سخت ترین
نوامبر 3, 2009۳۰ مرداد ۸۸
آگوست 21, 2009راستش نمی دانم چگونه باید صحبتم را آغاز کنم . قرار بود از سفر بنویسم که به شکل عجیبی اصلا و ابدا حس و حالش نیست ! مورد دیگری هم هست که این روزها ذهنم را مشغول کرده . چه جوری بگویم … از زمان ساخت اینجا دلم می خواست در بازیهای وبلاگی که بنظرم جالب می رسند شرکت کنم و حتی بازی راه بیندازم . اما با خودم می گفتم ( و می گویم ) وبلاگ همین جوری هم زیادی مشرق و مغرب است ! بازی هم بخواهیم بکنیم دیگه هیچی ! بعد می روم تو فکر که مثلا چه باحال بود یک وبلاگ درست می کنم با یک سربرگ شیک و روزی یک خط مینیمال می نوشتم با ملات قهوه و سیگار و گلایه از زمانه ! و مثلا چقدر با کلاس بود اینطوری ! اما بعد فکر می کنم من اینجوری نیستم . اینجوری هم نیستم که یک وبلاگ باز کنم شاد و شنگول توی هر نوشته ۴۰ تا اسمایل استفاده کنم و بیام و تعریف کنم دیروز رفته بودم پارک با دوستم بعد اونجا اینجوری شد و اونجوری شد و …. می گویم چه کنم خوب ؟ فقط مطالب سینمایی بنویسم ؟ نه بابا اون هم که دلم رو زد . آخر اگر می خواستم به آن شکل بنویسم که وبلاگ نازنینم را آنقدر بی رحمانه رها نمی کردم . تازه بعد از دو سال …
- خوب چی کارت کنم ؟ می خوای شروع کنی لینک دانلود بذاری ؟ این سبکی خوبه ؟
- برو بابا …
- عجب ! هر چی من می گم تو هی نه می آری *
- ببین یه چیزی هست نمی تونم درست بیانش کنم
- هان ؟ چیه ؟
- ببین ، گاهی باید بیام یک خط مطلب بنویسم با ملات قهوه و سیگار و زمانه ! گاهی باید شاد و شنگول بگم دیروز فلان جا چه اتفاقی برام افتاد ! گاهی می گیره که باید درباره ی یک فیلم یا موسیقی بنویسم . گاهی یک بیت شعر . یک عکس . اینجوریه خلاصه …
- یعنی آش شله قلم کار ؟
- خوب آخه دوست هم ندارم اینطوری بشه .
- نه دیگه . شما باید بین آش شله قلم کار و آش رشته ( یک رشته ی بخصوص البته ! ) یکی رو انتخاب کنی
- من نمی تونم .
- ببین ، بذار برات مثال ملموس بزنم ! هیچکاک تو عمرش ۶۰ و اندی فیلم ساخت که ۶۰ و اندکی اش در یک ژانر بود . و اینجوری هیچکاک شد « هیچکاک » و اینجوری نامش مساوی شد با یک ژانر و اینجوری بود که دیگر هیچ کس هیچکاک نمی شود . متوجه منظور هستی ؟ ببین ما مثل استنلی کوبریک که در هر ژانر یک فیلم خوب بسازند زیاد داریم . کوبریک کمدی خوب داره . علمی تخیلی خوب داره . درام خوب داره . جنگی خوب داره و … این مدلی ما زیاد داریم و زیاد می توانیم داشته باشیم . مثلا اسپیلبرگ یا ریدلی اسکات . اما هیچکاک فقط یک دونه است . حتی می تونم بهت بگم راجر کورمن هم یک دونه است . ما آشغال ساز زیاد داریم ، اما راجر کورمن فقط یکی است …
- خوب این همه زر زدی که چی رو ثابت کنی ؟ که من فقط یک جور بنویسم ؟
- آره
- خوب من نمی تونم
- به درک اصلا …
* : دیروز چهل بار این جمله را از یکی از دوستان شنیدم !
پ.ن ۱ : در بین وبلاگ دوستانی که اینجا می آیند خیلی هایشان تک ژانری اند . فقط در یک حیطه کار می کنند و یا اگر هم از چند موضوع بنویسند ، وحدت قالب و سبک دارند و من گاهی به آنها حسودیم می شود ! البته دارم سعی می کنم یک قالب مناسب پیدا کنم ! و در بین کسانی که در چند موضوع ( مثل حرفهای روزمره ، موسیقی ، سینما ، مینیمال و … ) می نویسند ، از سبک یکی از دوستان خیلی خوشم آمده و تقریبا نزدیک به چیزیه که دوست دارم باشه ! اسمش رو هم نمی گم LOL
پ.ن ۲ : یک رفیقی داریم ما ، ایشان کارشان تا حدودی درست می باشد و در حیطه ی موسیقی فعالیت می کنند ! آلبومی هم در راه دارند که بنده آن را شنیده ام و از همان آلبوم هایی است که با خودش غم خاضی به همراه دارد و توصیه می کنم وقتی آمد شما هم بشنوید و نظرتان را بگویید … البته از این دوستمان یک ماهی است خبر ندارم و دلم برایش کمی تنگیده ! آلبومش را که پخش کرد حتما خبر می دهم . یک آهنگی هم ساخته بود به نام World War ، می خواستم به مناسبت اول شهریور که برابر با آغاز جنگ جهانی است ، کلیپی برایش درست کنم و روی اینترنت بگذارم که خب نشد متاسفانه ، شاید وقتی دیگر …
پ.ن ۳ : دلم به شدت آلبوم جدید محسن چاووشی می خواهد . « آهنگ جدید چاووشی » خونم اومده پایین !
پ.ن ۴ : در آن بازی وبلاگی که مد نظرم بود شرکت خواهم کرد . کی را نمی دانم . فعلا که یک ماهی همه چیز حالت تعلیق به خودش می گیرد ! تا ببینیم چه می شود !
یعنی تا این حد ؟ نه واقعا ؟
آگوست 4, 2009سه شب قبل
- خانم ببین می تونی یه برنامه ای جور کنی جمعه بریم کوهی ، دشتی ، جایی . دو-سه ماهی میشه پیک نیک نرفتیم
جمعه صبح
- خب همه هستند ؟ آقا قرار دم اون تعویض روغنی اول جاده هر کی زودتر رسید همونجا صبر کنه تا اون یکی بیاد . بقیه اش خاکیه باید بیفتم جلو
جمعه ظهر
خانم ها صحبت می کنند . آقایون کباب باد می زنند . سحر ۴ ساله با دختر خاله اش مامان بازی می کند و خوشحال است .
جمعه عصر
- سریع بساطو جمع کنید الان جومونگ شروع میشه . زود باشین … زود باشین . نمی رسیما … حالا ببینید من کی گفتم
جمعه شب بعد از تماشای جومونگ
- خانم زنگ بزن خواهرت اینا بگو داریم می آییم سحر رو برگردونیم خونه .
۵ دقیقه بعد
- می گه سحر اینجا نیست ؟
- نیست ؟ یعنی چی نیست ؟ مگه اونا نیاوردنش ؟
- نه … میگه مگه خودتون نیاوردینش ؟
ادامه از متن خبر
دو خانواده با دستپاچگی به بیرون شهر رفته و منطقه ای را که از آن مراجعت کرده بودند جستجو می نمایند و دخترک بیچاره را پشت یک تخته سنگ در حالی که به خود پیچیده شده و جان باخته بود ، می یابند .
…
پ.ن ۱ : من نه می خواهم اسم واقعی دختر بچه را بدانم ، نه جزئیات حادثه را و نه می خواهم کسی این ها را به من بگوید . کاری هم ندارم که چگونه یک سریال درجه ی ۳ کره ای چنین هوش و حواس عده ای را می برد . فقط می خواستم به والدین سحر (!) بگویم جاهایی را می شناسم که DVD های جومونگ و ده ها سریال کره ای دیگر را با زیرنویس فارسی ( و حتی بدون سانـسور ) می فروشند و من نحوه ی خرید اینها را می توانم برایتان میل کنم یا تلفنی بگویم یا اصلا می توانید آدرستان را این پایین بنویسید خودم برایتان بفرستم ، اما قول بدهید دیگر بچه دار نشوید ، یا اگر هم خدای نکرده صاحب فرزند دیگری هستید …
پ.ن ۲ : الآن قطعا پدر و مادر سحر وضعشان خیلی خراب است . یعنی تنها این نیست که بچه شان مرده باشد . اینها حتما دارند احساس گناه می کنند و کلی دپرس شده اند ( هر چند من مطمئن نیستم ) و لابد من هم نباید بیایم در این وضع این حرفها را بزنم و مثلا باید دلداریشان بدهم که نه طوری نیست ، چیزی نشده ، و از این خزعبلات . هر چند من بگویم یا نگویم ، خودشان عادت می کنند و چند وقتی می گذرد و اصلا ممکن است فراموش کنند ( و این هم یک جور سیستم دفاعی است در بدن ) . اما خوب این سر دل آدم می ماند که برگردد بگوید : یعنی تا این حد ؟ نه واقعا ؟
چند سال بعد ، خارجی ، پیاده رو
جولای 22, 2009سرش پایین بود و با سرعت از میان جمعیت راهی برای خودش باز می کرد که طبق معمول شنید
- ببخشید آقا ساعت چنده ؟
چشمانش را تنگ کرد تا درست ببیند
- ده و بیست دقیقه
و خواست لبخندی هم تحویل دهد که مثلا برایم مهم نیست اگر نمی خواهی چند عدد اسکناس از جیب مبارک خارج کنی تا هی مجبور نشوی از دیگران ساعت بپرسی ! اما دیدن او برایش خوشایند نبود
- تو … ؟
- ا … سلام ( با صدایی لرزان ) … چطوری ؟ … چقدر عوض شدی …
- آره … ولی تو اصلا عوض نشدی … همون گه قبلی هستی که تا چیزی نخواد سر و کلش پیدا نمی شه … کم کم داشت یادم می رفت . همون بهتر … برو به درک …
و راهش را کشید و رفت
از مکالمات دو نهیلیست ، یا ما همه نهیلیستیم ؟!
ژوئن 23, 2009- چه خبر ؟
- سلامتی . تو چه خبر ؟
- منم سلامتی … چه کارا می کنی ؟
- اومم … هیچی . تو چه می کنی ؟
- منم هیچی … می گذره !
- اوهوم
- بله
- آره دیگه
- خیله خوب کاری نداری ؟
- نه قربونت !
- پس فعلا
- فعلا


