- سخت ترین چیز چیه ؟
- وقتی پسرت زل می زنه تو چشات و مرد شکست خورده ای رو می بینه که به هیچ کدوم از رویاهاش نرسیده
Archive for the ‘مینیمال’ Category
سخت ترین
نوامبر 3, 2009خیلی درگیر نشو
نوامبر 3, 2009همیشه وقتی انتظار نداری خودش اتفاق می افتد …
چه ؟
اکتبر 30, 2009در این روزهای سختی که می گذرانم ، تنها چیزی که به ادامه دادن وادارم می کنه …
تنها چیزی که به ادامه دادن وادارم می کنه …
تنهـ…
.
دلتنگی های اول پاییز
سپتامبر 22, 2009تا کی در انتظاری ؟
سر داده در سکوتی ، آوای بی نوایی
پیچد در آسمانها ، ناله های جدایی
گوید به من دل من ؛ تا کی در انتظاری ؟
دیگر نمی آید باز ، فریاد ز بی وفایی
نمانده غم گساری
نمانده آشنایی
ماندم دراین تنهایی
ماندم در انتظارت ؛
شهلا چه بی وفایی
شهلای من کجایی ؟
شهلا چه بی وفایی …
حبیب ، شهلا
دیگه چی می خوای ؟
دلمو بردی باز از نو ، دیگه چی می خوای ؟
دار و ندارم مال تو ، دیگه چی می خوای ؟
برو بذار بسوزم من با بی کسی هام
برو بذار بمونم با دلواپسی هام
هیچی نپرس ، فقط برو ؛ ولی فراموشم نکن
شمعمو آتیشم بکن ، برو و خاموشم نکن
اگه یه روز ورق زدی دفتر خاطراتتو
یادت بیاد قلب منم می شینه چشم به راه تو
آره برو ، ولی بدون ، اینجا یکی می مرد برات
باور نکردی عشقشو ، اگه قسم می خورد برات
می ری برو ، ولی فقط ، اینو یادت باشه عزیز
اشک زلالتو جلو چشم غریبه ها نریز …
محسن یگانه ، دلمو بردی
نه دیگه بارون می باره …
دوباره خزون اومد ، نم نم بارون می زنه تو صورتم
بوی خاک و نم کوچه ، می گه هنوز دیوونتـــم
رعدو برق ، فهمیده انگار ، زندگیم شده غم انگیز
دستای کی رو گرفتی زیر بارونای پاییز ؟
می خوام اینجا با تو باشم ، زیر بارونا دوباره
ولی افسوس نه تو هستی ، نه دیگه بارون می باره …
محسن چاووشی ، حسرت خیس
و در آخر یک مینیمال !
پائیز که می شد دلم شور می زد ، می ترسیدم ژاکت یکی از همکلاسیهایم را پوشیده باشم …
محسن چاووشی ، ۸۷/۱۲/۱۲
امیدوارم زیر قطار ۴۸ تکه شده باشد
سپتامبر 4, 2009یک عکس دارم ازش . آخرین باری که دیده شد . آخرین جا . البته باز هم با من بود . تا سه شنبه ۲۶ آذر . یعنی تا تاکسی را که مطمئنم . اما از ایستگاه قطار به بعد را نه …
فردا شبش ، کیلومترها آن طرف رفتم سراغش . این طرف آن طرف … نبود که نبود . لعنتی کجاست ؟ نکند تهران مانده باشد ؟ نکند غریبه ها … وای نه … فکرش هم مو را به تن آدم سیخ می کند … خدایا بگم غلط کردم خوبه ؟ آخه چرا الآن باید گم و گور بشه ؟ همین الآن که نا گفتنی ها رو می دونه …

آنجا را دنبالش گشتن بی فایده بود . مدام به عکس نگاه می کردم . به آخرین عکسی که درست وسط آن حضور داشت . زنگ زدم . گفتم بروند جایی که عکس گرفته بودم سراغش را بگیرند . آنجا را بگردند … رفتند . ولی جواب را می دانستم … دیگر ندیدمش ، نمی دانم بر سرش آمد … فقط می توانم امیدوار باشم زیر قطار ۴۸ تکه شده باشد . برای خودش هم بهتر بود …


