Springfield

سپتامبر 14, 2009 با Alireza

باید می رفتم کیلومتر ها آن سو تر برای طی شدن یک سیکل اداری ! سیکل هایی که همه مان می دانیم تا چه اندازه مسخره و حوصله سربر‌ند و چه قدر پیچیدگی های بیهوده شان ، باعث به هدر رفتن وقت افراد می شود . کاری که می تواند در یک ساعت تمام شود ، پنج ساعت به طول می انجامد و بدخلقی هایی پیش می آورد که همه را آزرده خاطر می سازد . اما ورای این سیکل ، اینکه یک روز آدم تا این حد مسخره ‌( یا عجیب یا دیوانه یا هر چیز دیگری ) باشد ، به خودی خود نوبر است !

ساعت ۷:۳۰ . از خانه زده ایم بیرون . پرنده در خیابان پر نمی زند . از صبح های جمعه هم خلوت تر است . هیــــچ ! پشت چراغ قرمز هستیم . یک زانتیا می آید کنارمان . پیرمردی با موهای از بیخ تراشیده . چقدر آشناست . شبیه فخیم زاده است ! نه خودش است ! آره ! این وقت صبح تو خیابون چی کار می کنه ؟! انتظار دارم هر لحظه حرکات ژانگولر با زانتیایش انجام دهد . اما اینطور نیست و به جایش مواجه می شوم با ترمز گرفتن های خیلی حرفه ای قبل از رسیدن به دست اندازها !

ساعت طرفای ۱۲ . در یک صف طولانی ایستاده ام . یه یارو (!) راست راست می اید و می زند توی صف . مردم اعتراض می کند . او هم اعتراض می کند که به شما مربوط نیست . مسئول امور می گوید باید در صف بایستید . یارو به جای اینکه برود توی صف ، می رود گوشه ای می نشیند تا احتمالا زمانی دیگر کارش را تکرار کند .

ساعت ۳:۳۰ . در یک رستوران هستیم . بین راهی اما شیک . چه می خورید ؟ باقالی پلو با گوشت . نداریم . خب استیک . طول می کشه ! چقدر ؟ ۲۰ دقیقه ، نه ۱۵ دقیقه . باشه طوری نیست . گارسون ( یا آنطور که در فیش نوشته بود : میزبان )‌ می رود . مردی در رستوران قدم می زند با شکمی بزرگ ، که لباس مسخره ای پوشیده . تی شرتی نارنجی رنگ به همراه یک عدد جافی * که تا جایی که می آمده ، آنرا بالا کشیده ! راه می رود و با هر قدمش موجی از چربی به حرکت در می آید . ۳۰ دقیقه بعد گارسون غذا را می آورد . مقداری گوشت تکه تکه شده به همراه یک بشقاب برنج . استیک با برنج . بله استیک با برنج ، تعجب نکنید ! امروز قرار است اتفاق های مسخره و نامربوط زیادی بیفتد . چند لقمه می خورم . کامبیز دیرباز وارد رستوران می شود . گارسون ها با او خوش و بش می کنند . گویا زیاد اینجا می آید . همراهم می گوید سه تای من کامل شد . می پرسم کدوم سه تا ؟ می گوید دیروز هم روبرتو بورینیو رو دیدم ! ( منظورش یوسف صیادی است و نقشی که در سریال مرد ۲هزار چهره داشت ! ) دیرباز گوشه ای پشت به مشتریان رستوران می نشیند . کسی هم به جایش نمی آورد . غذایم تمام می شود . از در رستوران که بیرون می آیم او هم عینک آفتابی اش را می زند و بیرون می آید . اصلا فکر نمی کردم چاق باشد ( البته منظورم به چاقی آن مرد جافی پوش که با هر قدمش موجی از چربی به حرکت در می آمد نیست ) اما این طور بود و اصلا به من چه !

ساعت ۶:۳۰ . تهران . نزدیک خانه . وانتی می خواهد دور بزند . حق تقدم با ماست اما او برای خودش یارویی است و این چیز ها سرش نمی شود ! از ترس تصادف راه می دهیم . چند ثانیه بعد پیرمردی داد می زند ‌: چرا بهش راه دادی ؟ می خواهم برگردم بگویم به تو چه مربوط که می بینم مدیر مدرسه یکی از دوران تحصیلم است ! گر چه از لحاظ سنی با نوح رقابت می کند اما تی شرت آبی رنگی پوشیده و پشت ۲۰۶ گیر داده به من که چرا به یک گاریچی راه داده ام !!

می ترسم اگر کمی ادامه پیدا کند با خانواده ی Flintstone یا آدام وست در بت موبیل ۱۹۶۶ یا چیزهای غیر قابل پیش بینی دیگر برخورد کنم ! سریع می پرم توی خانه و به همه اش پایان می دهم !

* : جافی نوعی شلوار است . در استانهایی مثل کرمانشاه رواج دارد . دوخت آن ساده است ولی لیفه دارد و از كمر‌گاه تا مچ پا گشاد و فراخ و مچ پای آن تنگ و چسبان است و آن را «شلوار جافی» می نامند . توضیح برگرفته از اینجا

امیدوارم زیر قطار ۴۸ تکه شده باشد

سپتامبر 4, 2009 با Alireza

یک عکس دارم ازش . آخرین باری که دیده شد . آخرین جا . البته باز هم با من بود . تا سه شنبه ۲۶ آذر . یعنی تا تاکسی را که مطمئنم . اما از ایستگاه قطار به بعد را نه …

فردا شبش ، کیلومترها آن طرف رفتم سراغش . این طرف آن طرف … نبود که نبود . لعنتی کجاست ؟ نکند تهران مانده باشد ؟ نکند غریبه ها … وای نه … فکرش هم مو را به تن آدم سیخ می کند … خدایا بگم غلط کردم خوبه ؟ آخه چرا الآن باید گم و گور بشه ؟ همین الآن که نا گفتنی ها رو می دونه …

آنجا را دنبالش گشتن بی فایده بود . مدام به عکس نگاه می کردم . به آخرین عکسی که درست وسط آن حضور داشت . زنگ زدم . گفتم بروند جایی که عکس گرفته بودم سراغش را بگیرند . آنجا را بگردند … رفتند . ولی جواب را می دانستم … دیگر ندیدمش ، نمی دانم بر سرش آمد … فقط می توانم امیدوار باشم زیر قطار ۴۸ تکه شده باشد . برای خودش هم بهتر بود …

راهی که باید رفت

آگوست 26, 2009 با Alireza

عکس ها یا نوشته های چهار-پنج سال پیش خودم را که نگاه می کنم ، وحشت می کنم ! این دیگر کیست ؟ منم ؟ این همه تغییر ظرف فقط ۴-۵ سال ؟ اینطور اگر پیش برود چهار-پنج سال دیگر چه خواهد شد ؟ آیا آن زمان هم به همین چشم به خودم می نگرم ؟ اگر آری ، که این راه را بیهوده می روم چون چند سال دیگر از آن وحشت می کنم و اگر نه ، اصلا چرا این همه راه بروم وقتی قرار باشد اتفاقی نیفتد ؟!

البته اگر نروم ، اصلا به چیزی نمی رسم که بخواهد خوب باشد یا بد … و من وحشت را ترجیح می دهم بر اینکه سالها بگذرد و هیچ نشود … هیچ نشوم … پیر شوم … یعنی سالها بگذرد و وحشت نکنم … و این هولناک تر است … نه … این راهی است که باید رفت …

۳۰ مرداد ۸۸

آگوست 21, 2009 با Alireza

راستش نمی دانم چگونه باید صحبتم را آغاز کنم . قرار بود از سفر بنویسم که به شکل عجیبی اصلا و ابدا حس و حالش نیست ! مورد دیگری هم هست که این روزها ذهنم را مشغول کرده . چه جوری بگویم … از زمان ساخت اینجا دلم می خواست در بازیهای وبلاگی که بنظرم جالب می رسند شرکت کنم و حتی بازی راه بیندازم . اما با خودم می گفتم ( و می گویم ) وبلاگ همین جوری هم زیادی مشرق و مغرب است ! بازی هم بخواهیم بکنیم دیگه هیچی ! بعد می روم تو فکر که مثلا چه باحال بود یک وبلاگ درست می کنم با یک سربرگ شیک و روزی یک خط مینیمال می نوشتم با ملات قهوه و سیگار و گلایه از زمانه ! و مثلا چقدر با کلاس بود اینطوری ! اما بعد فکر می کنم من اینجوری نیستم . اینجوری هم نیستم که یک وبلاگ باز کنم شاد و شنگول توی هر نوشته ۴۰ تا اسمایل استفاده کنم و بیام و تعریف کنم دیروز رفته بودم پارک با دوستم بعد اونجا اینجوری شد و اونجوری شد و …. می گویم چه کنم خوب ؟ فقط مطالب سینمایی بنویسم ؟ نه بابا اون هم که دلم رو زد . آخر اگر می خواستم به آن شکل بنویسم که وبلاگ نازنینم را آنقدر بی رحمانه رها نمی کردم . تازه بعد از دو سال …
- خوب چی کارت کنم ؟ می خوای شروع کنی لینک دانلود بذاری ؟ این سبکی خوبه ؟
- برو بابا …
- عجب ! هر چی من می گم تو هی نه می آری *
- ببین یه چیزی هست نمی تونم درست بیانش کنم
- هان ؟ چیه ؟
- ببین ، گاهی باید بیام یک خط مطلب بنویسم با ملات قهوه و سیگار و زمانه ! گاهی باید شاد و شنگول بگم دیروز فلان جا چه اتفاقی برام افتاد ! گاهی می گیره که باید درباره ی یک فیلم یا موسیقی بنویسم . گاهی یک بیت شعر . یک عکس . اینجوریه خلاصه …
- یعنی آش شله قلم کار ؟
- خوب آخه دوست هم ندارم اینطوری بشه .
- نه دیگه . شما باید بین آش شله قلم کار و آش رشته ( یک رشته ی بخصوص البته ! ) یکی رو انتخاب کنی
- من نمی تونم .
- ببین ، بذار برات مثال ملموس بزنم ! هیچکاک تو عمرش ۶۰ و اندی فیلم ساخت که ۶۰ و اندکی اش در یک ژانر بود . و اینجوری هیچکاک شد « هیچکاک » و اینجوری نامش مساوی شد با یک ژانر و اینجوری بود که دیگر هیچ کس هیچکاک نمی شود . متوجه منظور هستی ؟ ببین ما مثل استنلی کوبریک که در هر ژانر یک فیلم خوب بسازند زیاد داریم . کوبریک کمدی خوب داره . علمی تخیلی خوب داره . درام خوب داره . جنگی خوب داره و … این مدلی ما زیاد داریم و زیاد می توانیم داشته باشیم . مثلا اسپیلبرگ یا ریدلی اسکات . اما هیچکاک فقط یک دونه است . حتی می تونم بهت بگم راجر کورمن هم یک دونه است . ما آشغال ساز زیاد داریم ، اما راجر کورمن فقط یکی است …
- خوب این همه زر زدی که چی رو ثابت کنی ؟ که من فقط یک جور بنویسم ؟
- آره
- خوب من نمی تونم
- به درک اصلا …

* : دیروز چهل بار این جمله را از یکی از دوستان شنیدم !

پ.ن ۱ : در بین وبلاگ دوستانی که اینجا می آیند خیلی هایشان تک ژانری اند . فقط در یک حیطه کار می کنند و یا اگر هم از چند موضوع بنویسند ، وحدت قالب و سبک دارند و من گاهی به آنها حسودیم می شود ! البته دارم سعی می کنم یک قالب مناسب پیدا کنم ! و در بین کسانی که در چند موضوع (‌ مثل حرفهای روزمره ، موسیقی ، سینما ، مینیمال و … ) می نویسند ، از سبک یکی از دوستان خیلی خوشم آمده و تقریبا نزدیک به چیزیه که دوست دارم باشه ! اسمش رو هم نمی گم LOL

پ.ن ۲ : یک رفیقی داریم ما ، ایشان کارشان تا حدودی درست می باشد و در حیطه ی موسیقی فعالیت می کنند ! آلبومی هم در راه دارند که بنده آن را شنیده ام و از همان آلبوم هایی است که با خودش غم خاضی به همراه دارد و توصیه می کنم وقتی آمد شما هم بشنوید و نظرتان را بگویید … البته از این دوستمان یک ماهی است خبر ندارم و دلم برایش کمی تنگیده ! آلبومش را که پخش کرد حتما خبر می دهم . یک آهنگی هم ساخته بود به نام World War ، می خواستم به مناسبت اول شهریور‌ که برابر با آغاز جنگ جهانی است ، کلیپی برایش درست کنم و روی اینترنت بگذارم که خب نشد متاسفانه ، شاید وقتی دیگر …

پ.ن ۳ : دلم به شدت آلبوم جدید محسن چاووشی می خواهد . « آهنگ جدید چاووشی » خونم اومده پایین !

پ.ن ۴ : در آن بازی وبلاگی که مد نظرم بود شرکت خواهم کرد . کی را نمی دانم . فعلا که یک ماهی همه چیز حالت تعلیق به خودش می گیرد ! تا ببینیم چه می شود !

کجاست ؟ بگو …

آگوست 12, 2009 با Alireza

حالا همه ی اون لحظه ها خلاصه شده به چهار-پنج تا عکس که هر وقت می بینم یک بغض همراه با خشم گلومو فشار می ده … تف به ذات تو که همشو به باد دادی . تف به ذات من که همشو باور داشتم . تف به ذات روزگار که همش همینه بی شرف …